نکات_و_خلاصه_انسان_و_ایمان_استاد_شهید_مطهری_جهت_ضمن_خدمت_فرهنگیان

خلاصه کتاب انسان وایمان از نظر جهان بینی اسلامی شهید استاد مرتضی مطهری 28/3/89

 

(بسم الله الرحمن الرحیم)

نام دانشجو:مریم موسوی

نام طرح:خلاصه کتاب انسان وایمان از نظر جهان بینی اسلامی

مربوط به درس:علم النفس

نویسنده:متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

فهرست مطالب:

  • ·         انسان وحیوان
  • شعاع اگاهی وسطح خواسته ها
  • ملاک امتیاز انسان
  • علم وایمان
  • اثاروفوائد ایمان
  • مکتب،ایدئولوژی
  • لغزشگاه های اندیشه ازنظرقران
  • منابع تفکر دراسلام

انسان و حیوان

انسان ، خود نوعی حیوان است از این رو با دیگر جانداران مشترکات‏ بسیار دارد، اما یک سلسله تفاوتها با هم جنسان خود دارد که او را از جانداران دیگر متمایز ساخته و به او مزیت و تعالی بخشیده و او را بی‏ رقیب ساخته است . تفاوت عمده و اساسی انسان با دیگر جانداران که ملاک " انسانیت " او است و منشا چیزی به نام تمدن و فرهنگ انسانی گردیده است در دو ناحیه‏ است : بینشها و گرایشها . جانداران عموما از این مزیت بهره‏مندند که خود و جهان خارج را درک‏ می‏کنند و بدانها آگاهند و در پرتو آن آگاهیها و شناختها ، برای رسیدن به‏ خواسته‏ها و مطلوبهای خود تلاش می‏نمایند . انسان نیز مانند جانداران دیگر یک سلسله خواسته‏ها و مطلوبهادارد و در پرتو آگاهیها و شناختهای خویش برای رسیدن به آنهادر تلاش است. تفاوتش با سایر جانداران در وسعت و گستردگی آگاهیها و شناختها است. اینست آنچه به انسان مزیت بخشیده و اورا از سایر جانداران جداساخته است.

 شعاع آگاهی و سطح خواسته حیوان

اگاهی حیوان از جهان تنها به وسیله حواس ظاهره است از اینرو سطحی و ظاهری است ، به درون وروابط درونی اشیاء نفوذ نمی‏کند ثانیا فردی و جزئی‏ است ، ازکلیت وعمومیت برخوردارنیست ثالثامنطقه‏ای است ، محدود به‏ محیط زیست حیوان است وبه خارج محیط زیست اوراه پیدا نمی‏کندرابعا بسته به زمان حالست و ازگذشته و آینده بریده است.‏ حیوان نه از تاریخ خود یا جهان آگاه است ونه درباره آینده می‏اندیشد ونه تلاشش به آینده تعلق دارد. تحت تسخیر اجباری طبیعت و بصورت غریزه و ناآگاهانه است.

شعاع آگاهی و سطح خواسته انسان

قلمرو انسان چه در ناحیه آگاهیها و بینشها و شناختها و چه در ناحیه‏ خواسته‏ها و مطلوبها بسی وسیعتر و گسترده‏تر و متعالی‏تر است . آگاهی انسان و شناخت او ، از ظواهر اشیاء و پدیده‏ها عبور می‏کند و تا درون ذات و ماهیت آنها و روابط و وابستگیهای آنها و ضرورتهای حاکم بر آنها نفوذ می‏نماید. آگاهی انسان نه در محدوده منطقه و مکان زندانی می‏ماند و نه زنجیره زمان آن را در قید و بند نگه می‏دارد ،هم‏ مکان را در می‏نوردد و هم زمان را از این رو هم به ماوراء محیط زیست‏ خویش آگاهی پیدا می‏کند تا آنجا که دست به شناخت کرات دیگر می‏یازد ، و هم بر گذشته و آینده خویش وقوف می‏یابد ، تاریخ گذشته خویش و جهان یعنی‏ تاریخ زمین ، آسمان ، کوهها ، دریاها ، گیاهان و جانداران دیگر را کشف‏ می‏کند و درباره آینده تا افقهای دوردست می‏اندیشد بالاتر این که انسان‏ اندیشه خویش را درباره بی‏نهایتها و جاودانگیها به جولان می‏آورد و به برخی‏ بی‏نهایتها و جاودانگیها شناخت پیدا می‏کند آدمی از شناخت فردیت و جزئیت پا فراتر می‏نهد ، قوانین کلی و حقایق عمومی و فراگیرنده جهان را کشف می‏کند و به این وسیله تسلط خویش را بر طبیعت مستقر می‏سازد . بنابراین از نظر خواسته‏ها و مطلوبها نیز می‏تواند سطح والائی داشته باشد. انسان موجودی است ارزشجو ، آرمانخواه و کمال مطلوبخواه ، آرمانهایی را جستجو می‏کند که مادی و از نوع سود نیست ، آرمانهایی که تنها به خودش و حداکثر همسر و فرزندانش اختصاص ندارد ، عام وفراگیرنده همه‏ بشریت است. انسان آنچنان آرمانپرست است که احیانا ارزش عقیده و آرمانش فوق همه‏ ارزشهای دیگر قرار می‏گیرد،با دیگران‏ همدرد می‏شود ، از شادی دیگران شاد و از اندوه آنان اندوهگین می‏گردد ، به‏ عقیده و آرمان مقدس خود آنچنان دلبستگی پیدا می‏کند که منافع خود ، بلکه‏ حیات و هستی خود را به سهولت فدای آن می‏نماید .

ملاک امتیاز انسان

بینش وسیع و گسترده انسان درباره جهان ، محصول کوشش جمعی بشر است که‏ در طی قرون و اعصار روی هم انباشته شده و تکامل یافته است این بینش که‏ تحت ضوابط و قواعد و منطق خاص در آمده نام " علم " یافته است. علم به‏
معنی اعم ،یعنی مجموع تفکرات بشری درباره جهان که شامل فلسفه هم می‏شود محصول کوشش جمعی بشر است که نظم خاص منطقی یافته است . گرایشهای معنوی و والای بشر ، زاده ایمان و اعتقاد و دلبستگیهای او به‏ برخی حقایق در این جهان است که آن حقایق ، هم ماورای فردی است و هم ماورای مادی است ، یعنی از نوع نفع و سود نیست‏. اینگونه ایمانها و دلبستگیها  به نوبه خود  مولود برخی جهان بینی‏ها و جهان شناسی‏ها است که یا از طرف پیامبران الهی به بشر عرضه شده است و یا برخی فلاسفه خواسته‏اند نوعی تفکرعرضه نمایند که ایمانزا و آرمان خیز بوده باشد. به هر حال گرایشهای والا و معنوی و فوق حیوانی انسان آنگاه که پایه و زیربنای اعتقادی و فکری پیدا کند نام " ایمان " به خود می‏گیرد . پس نتیجه می‏گیریم که تفاوت عمده و اساسی انسان با جانداران دیگر که‏ ملاک " انسانیت " او است و انسانیت وابسته به آن است ، علم و ایمان‏ است باید گفت: هر گروهی به یکی ازامتیازات انسان توجه کرده‏اندازاین روانسان با تعبیرها و تعریفهای مختلف و متفاوتی تعریف شده است، از قبیل : حیوان ناطق ( تعقل کننده ) ، مطلق طلب ، لایتناهی ، آرمانخواه ، ارزشجو ، حیوان ماوراء الطبیعی ، سیری ناپذیر ،  متعهد و مسؤول ، آینده‏نگر ، آزاد و مختار ، عصیانگر ، اجتماعی ، خواستار نظم ، خواستار زیبایی ، خواستار عدالت ، دو چهره ، عاشق ، مکلف ، صاحب وجدان ، آفریننده و خلاق ، عقیده پرست ، ابزارساز ، تخیل آفرین ، معنوی ، دروازه معنویت و . . . بدیهی است که هر یک از این امتیازات به جای خودصحیح است اما شاید اگر بخواهیم تعبیری بیاوریم که جامع تفاوتهای اساسی باشد باید بگوئیم انسان حیوانی است که با دو امتیاز " علم‏ و ایمان " از دیگر جانداران امتیاز یافته است .

آیا انسانیت رو بناست ؟

دانستیم که انسان نوعی حیوان است ، از این رو مشترکات زیادی با سایر جانداران دارد ، در عین حال یک سلسله امتیازات اساسی ، او را از سایر جانداران متمایز ساخته است . وجوه مشترک انسان با حیوان ، و وجوه امتیاز او از حیوان سبب شده که‏ انسان دارای دو زندگی باشد ، زندگی حیوانی و زندگی انسانی ، و به تعبیر دیگر زندگی مادی و زندگی فرهنگی .اینجا مساله‏ای مطرح است آن اینکه چه رابطه‏ای میان حیوانیت انسان و انسانیت او ، میان زندگی حیوانی او و زندگی انسانی او ، میان زندگی مادی‏ و زندگی فرهنگی و روحانی او وجود دارد ؟ آیا یکی از این دو ، اصل است و دیگری فرع ؟ یکی اساس است و دیگری‏ انعکاسی از او ؟ یکی زیر بناست و دیگری روبنا ؟ آیا زندگی مادی زیربنا و زندگی فرهنگی روبناست ؟ آیا حیوانیت انسان زیربنا و انسانیت او روبناست ؟ آنچه امروز مطرح است جنبه جامعه شناسانه دارد نه جنبه روانشناسانه ، از دیدگاه جامعه شناسی مطرح می‏شود و نه از دیدگاه روانشناسی ، و از این‏ رو شکل بحث به این صورت است که در میان نهادهای اجتماعی آیا نهاد اقتصادی که مربوط به تولید و روابط تولیدی است اصل و زیربنا ، و سایر
نهادهای اجتماعی بالاخص نهادهائی که انسانیت انسان در آنها تجلی یافته‏ است همگی فرع و روبنا و انعکاسی از نهاد اقتصادی است ؟ آیا علم و فلسفه و ادب و دین و حقوق و اخلاق و هنر در هر دوره‏ای مظاهری از واقعیتهای اقتصادی بوده و از خود به هیچ وجه اصالتی ندارد ؟ آری آنچه مطرح است به این شکل مطرح است اما خواه‏ناخواه این بحث‏ جامعه شناسی نتیجه‏ای روانشناسانه پیدا می‏کند ، و هم به بحثی فلسفی درباره‏ انسان و واقعیت و اصالت آن که امروز به نام اصالت انسان یا اومانیسم‏ خوانده می‏شود کشیده می‏شود و آن اینکه انسانیت انسان به هیچ وجه اصالت‏ ندارد ، تنها حیوانیتش اصالت دارد و بس ، انسان از اصالتی به نام‏ انسانیت در برابر حیوانیت خویش برخوردار نیست یعنی نظرهمان گروه تایید می‏شود که منکر یک تمایز اساسی میان انسان و حیوان‏اند . طبق این نظریه نه تنها اصالت گرایشهای انسانی ، اعم از حقیقت گرائی ، خیرگرائی ، زیبائی گرائی و خداگرائی نفی می‏شود ، اصالت واقعگرائی از دید انسان درباره جهان و واقعیت نیز نفی می‏شود زیرا هیچ دیدی نمی‏تواند فقط  دید " باشد ، بی‏طرفانه باشد ، هر دیدی یک گرایش خاص مادی را منعکس می‏کند و جز این نمی‏تواند باشد . عجب این است که برخی از مکاتب که چنین نظر می‏دهند ، در همان حال از انسانیت و انسانگرائی و اومانیسم دم می‏زنند ! حقیقت این است که سیر تکاملی انسان از حیوانیت آغاز می‏شود و به سوی‏ انسانیت کمال می‏یابد. این اصل ، هم درباره فرد صدق می‏کند و هم درباره‏ جامعه انسان ،در آغاز وجود خویش جسمی مادی است ، با حرکت تکاملی جوهری‏ تبدیل به روح یا جوهر روحانی می‏شود " روح انسان " در دامن جسم او زائیده می‏شود و تکامل می‏یابد و به استقلال می‏رسد حیوانیت انسان نیز به‏ منزله لانه و آشیانه‏ای است که انسانیت او در او " رشد" می‏یابد و متکامل می‏شود همانطور که خاصیت تکامل است که موجود متکامل به هر نسبت‏ که تکامل پیدا می‏کند مستقل و قائم به ذات و حاکم و مؤثر بر محیط خود می‏شود. انسانیت انسان چه در فرد و چه در جامعه ، به هر نسبت تکامل پیدا کند ، به سوی استقلال و حاکمیت بر سایر جنبه‏ها گام بر می‏دارد. یک فرد انسان تکامل یافته فردی است که برمحیط بیرونی و درونی خود تسلط نسبی دارد. فرد تکامل یافته یعنی وارسته از محکومیت محیط بیرونی و درونی ، و وابسته به عقیده و ایمان . تکامل جامعه نیز عینا به همان صورت رخ می‏دهد که تکامل روح در دامن جسم‏ و تکامل انسانیت " فرد " در دامن حیوانیت او صورت می‏گیرد . نطفه جامعه بشری بیشتر با نهادهای اقتصادی بسته می‏شود ،جنبه‏های فرهنگی و معنوی جامعه بمنزله روح جامعه است همانطور که میان جسم و روح تاثیر متقابل هست ،  میان روح جامعه و اندام آن یعنی میان نهادهای معنوی‏ و نهادهای مادی آن چنین رابطه‏ای برقرار هست، همانطور که سیر تکاملی فرد به سوی آزادی و استقلال و حاکمیت بیشتر روح است ، سیر تکاملی جامعه نیز چنین است ،یعنی جامعه انسانی هر اندازه متکامل‏تر بشود ، استقلال و حاکمیت بیشتری بر حیات مادی آن پیدا می‏کند. انسان آینده ، حیوان فرهنگی است نه حیوان اقتصادی ، انسان عقیده و ایمان و مسلک است نه انسان شکم و دامن . البته این به آن معنی نیست که جامعه بشر با یک جبر و ضرورت ، قدم به‏ قدم و روی خط مستقیم به سوی کمال ارزشهای انسانی حرکت می‏کند و همواره‏ جامعه انسان در هر مرحله از زمان از این نظر نسبت به مرحله پیشین یک‏ گام جلوتر است ممکن است بشر ، دوره‏ای از زندگی اجتماعی را طی کند که با همه پیشرفتهای فنی و تکنیکی ، از نظر معنویات انسانی نسبت به گذشته‏اش مرحله یا مراحلی به انحطاط کشیده شده باشد همچنانکه امروز نسبت به بشر قرن ما گفته می‏شود . یعنی اینکه بشر در مجموع حرکات خود ، هم از نظر مادی و هم ازنظر معنوی رو به پیش است، حرکت تکاملی بشر از نظر معنوی یک‏ حرکت یکنواخت روی خط مستقیم نیست ، حرکتی است که گاهی انحراف به‏ راست یا به چپ دارد ، توقف و احیانا بازگشت دارد ، ولی در مجموع خود یک حرکت پیشرو و تکاملی است، این است که می‏گوئیم انسان آینده حیوان‏ فرهنگی است نه حیوان اقتصادی ، انسان آینده انسان عقیده و ایمان است نه‏ انسان شکم و دامن . طبق این نظریه ، جنبه انسانی انسان به علت اصالتش ، همراه و بلکه‏ مقدم بر تکامل ابزارهای تولیدیش تکامل یافته و بر اثر تکامل ، تدریجا از وابستگیش و تاثیر پذیریش از محیط طبیعی و اجتماعی کاسته و بر وارستگیش‏ که مساوی است با وابستگی به عقیده و آرمان و مسلک و ایدئولوژی ، و نیز تاثیر بخشیش بر روی محیط طبیعی و اجتماعی افزوده است و در آینده هر چه‏ بیشتر به آزادی کامل معنوی یعنی استقلال و وابستگی به عقیده و ایمان و ایدئولوژی خواهد رسید. انسان در گذشته با اینکه از مواهب طبیعت و مواهب‏ وجود خود کمتر بهره‏مند بوده ، بیشتر اسیر و برده طبیعت و هم اسیر و برده‏ حیوانیت خود بوده ، اما انسان آینده در عین اینکه از طبیعت و از مواهب‏ وجود خود بیشتر بهره‏برداری خواهد کرد ، از اسارت طبیت و از اسارت قوای‏ حیوانی خود بالنسبه آزادتر و بر حاکمیت خود بر خودو بر طبیعت خواهد افزود . بنابراین نظر واقعیت انسانی ، هر چند همراه و در دامن تکامل حیوانی‏ و مادی او رخ می‏نماید به هیچ وجه سایه و انعکاس و تابعی از تکامل مادی‏ او نیست ، خود واقعیتی است مستقل و تکامل یابنده ، همانطور که از جنبه‏های مادی اثر می‏پذیرد ، در آنها تاثیر می‏کند .تعیین کننده سرنوشت‏ نهائی انسان سیر تکاملی اصیل فرهنگی او و واقعیت اصیل انسانی او است نه‏ سیر تکاملی ابزار تولید، این واقعیت اصیل انسانیت انسان است که به‏ حرکت خود ادامه می‏دهد و ابزار تولید را همراه سایر شؤون دیگر زندگی‏ متکامل می‏کند ، نه اینکه ابزار تولید خود به خود متکامل می‏شود و انسانیت‏ انسان به مانند ابزاری توجیه کننده نظام تولیدی ، تحول و تغییر می‏پذیرد ، و از این رو نام تکامل را دارد که توجیه کننده نظام تولیدی متکاملتری‏ است. 

علم و ایمان

رابطه علم و ایمان

رابطه انسانیت انسان و حیوانیت او،روشن شد انسانیت در انسان اصالت و استقلال دارد ، صرفا انعکاسی از زندگی حیوانی او نیست و هم معلوم شد که علم و ایمان دو رکن از ارکان اساسی انسانیت انسان است‏ اکنون می‏خواهیم ببینیم این دو رکن و این دو وجهه انسانیت خود با یکدیگر چه رابطه‏ای دارند یا می‏توانند داشته باشند . متاسفانه در جهان مسیحیت ، به واسطه برخی قسمتهای تحریفی (تورات ) اندیشه‏ای در اذهان رسوخ یافته است که هم برای علم گران تمام‏ شده و هم برای ایمان آن اندیشه ، اندیشه تضاد علم و ایمان است ریشه اصلی‏ این اندیشه همان است که در تورات سفر پیدایش آمده است . در باب دوم آیه 16 و 17 سفر پیدایش درباره آدم و بهشت و شجره ممنوعه‏ چنین آمده است :  خداوند ، آدم را امر فرموده گفت : از همه درختان باغ بی ممانعت‏ بخور ، اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن‏ خوردی هر آینه خواهی مرد . در آیات 1 - 8 از باب سوم می‏گوید :  و مارازهمه حیوانات صحرا که خدا ساخته بود هوشیارتر بود و به زن‏ حوا  گفت: آیا خدا حقیقتا گفته است که از همه درختان باغ نخورید زن‏ به مار گفت از میوه درختان باغ می‏خوریم لکن از میوه درختی که در وسط باغ‏ است خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس نکنید مبادا بمیرید .مار به زن‏ گفت نخواهید مرد، بلکه خدا می‏داند در روزی که از آن بخورید چشمان‏ شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود و چون زن دید که آن‏ درخت برای خوراک نیکو است و به نظر درختی دلپذیر و دانش‏ افزاست پس از میوه‏اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند ،پس برگهای انجیر دوخته برای خویشتن ساختند.در آیه 23 از همین باب می‏گوید : و خداوند گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف‏ نیک و بد گردیده اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند  . طبق این برداشت از انسان و خدا ، این است که انسان عارف نیک و بد نگردد و آگاه نشود ، شجره‏ ممنوعه ، شجره آگاهی است ، انسان با سرپیچی‏ از تعلیمات  به آگاهی و معرفت می‏رسد و به همین دلیل‏ از بهشت خدا رانده می‏شود . بر اساس این برداشت ، همه وسوسه‏ها ، وسوسه آگاهی است ، پس شیطان‏ وسوسه‏گر ، همان عقل است .برای ما مسلمانان که از قرآن آموخته‏ایم خداوند همه ( حقایق ) را به آدم آموخت و آنگاه فرشتگان را امر فرمود که آدم را سجده کنند و شیطان‏ از آن جهت رانده درگاه شد که بر خلیفه الله آگاه به حقایق سجده نکرد ، و سنت به ما آموخته است که شجره ممنوعه ، طمع ، حرص و چیزی از این مقوله‏ بود یعنی چیزی که به حیوانیت آدم مربوط می‏شد نه به انسانیت او ، و شیطان وسوسه‏گر همواره بر ضد عقل و مطابق هوای نفس حیوانی وسوسه می‏کند و آنچه در وجود انسان مظهر شیطان است ، نفس اماره است نه عقل آدمی ، آری‏ برای ما که چنین آموخته‏ایم ، آنچه در سفر پیدایش می‏بینیم سخت شگفت‏آور است . همین برداشت است که تاریخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخیر به‏ عصر ایمان و عصرعلم تقسیم می‏کند ، و علم و ایمان را در مقابل یکدیگر قرار می‏دهد ، در صورتی که تاریخ تمدن اسلامی تقسیم می‏شود به عصر شکوفائی‏ که عصر علم و ایمان است ، و عصر انحطاط که علم و ایمان تواما انحطاط یافته‏اند. ما مسلمانان باید خود را از این برداشت غلط که خسارتهای جبران‏ ناپذیر بر علم وبر ایمان وارد کرد بر کنار بداریم و کورکورانه تضاد علم‏ و ایمان را امری مسلم تلقی نکنیم . ما اکنون می‏خواهیم با یک بینش تحلیلی وارد این مساله بشویم و با دیدی‏ عالمانه به بحث بپردازیم که آیا واقعا این دو وجهه و دو پایه انسانیت‏ هر یک به دوره‏ای تعلق دارد ؟ آیا انسان محکوم است که درهر دوره‏ای فقط نیمی از انسانیت را داشته باشد ؟ آیا همیشه محکوم به یکی از دو نوع بدبختی است : بدبختیهای ناشی از جهل و نادانی ، و بدبختیهای ناشی از بی ایمانی . بعدا روشن خواهد شد که هر ایمانی ، خواه‏ناخواه ، بر یک تفکر خاص و یک برداشت ویژه از جهان و هستی مبتنی است  و بدون شک بسیاری از برداشتها و تفسیرها درباره جهان ، هر چند می‏تواند مبنای یک ایمان و دلبستگی واقع شود ، با اصول منطقی و علمی سازگار نیست و ناچار طرد شدنی‏ است سخن در این نیست ، سخن در این است که آیا نوعی تفکر و برداشت از جهان و نوعی تفسیر از هستی وجود دارد که هم از ناحیه علم و فلسفه و منطق‏ حمایت شود و هم بتواند زیربنائی استوار برای ایمانی سعادتبخش باشد ؟ اگر روشن شد که چنین برداشت و تفکر و جهان بینیئی وجود دارد پس انسان‏ محکوم به یکی از دو بدبختی نیست . در رابطه علم و ایمان از دو ناحیه می‏توان سخن گفت : یکی اینکه آیا تفسیر و برداشتی که ایمانزا و آرمانخیز باشد و در عین حال مورد تایید منطق باشد وجود دارد یا تمام تفکراتی که علم و فلسفه به ما می‏دهد همه بر ضد ایمانها و دلبستگیها و امیدها و خوشبینی‏هااست ؟ این همان مساله‏ای است که بعدا تحت عنوان جهان بینی درباره آن‏ گفتگو خواهیم کرد . ناحیه دیگر ، ناحیه تاثیرات علم از یک طرف و ایمان از طرف دیگر بر روی انسان است .آیا علم به چیزی می‏خواند و ایمان به چیز دیگری ضد آن ؟ یا علم و ایمان متمم و مکمل‏ یکدیگرند ، علم نیمی از ما را می‏سازد و ایمان نیمی دیگر را هماهنگ با آن‏ ؟ پس ببینیم علم به ما چه می‏دهد و ایمان چه ؟ علم به ما روشنائی و توانائی می‏بخشد و ایمان عشق و امید وعلم‏ ابزار می‏سازد و ایمان مقصد ، علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز ، علم‏ زیبائی اندیشه است و ایمان زیبائی احساس .این نیاز انسان به علم و ایمان تواما ، سخت توجه اندیشمندان را اعم از مذهبی و غیر مذهبی برانگیخته است . علامه محمد اقبال لاهوری می‏گوید : بشریت امروز به سه چیز نیازمند است : تعبیری روحانی از جهان ، آزادی‏ روحانی فرد ، و اصولی اساسی و دارای تاثیر جهانی که تکامل اجتماع بشری را بر مبنای روحانی توجیه کند. شک نیست که اروپای جدید ، دستگاههای‏ اندیشه‏ای و مثالی در این رشته‏ها تاسیس کرده است ، ولی تجربه نشان می‏دهد که حقیقتی که از راه عقل محض به دست آید ، نمی‏تواند آن حرارت اعتقاد زنده‏ای را داشته باشد که تنها با الهام شخصی حاصل می‏شود به همین دلیل‏ است که عقل محض چندان تاثیری در نوع بشر نکرده ، در صورتی که دین ، پیوسته مایه ارتقای افراد و تغییر شکل جوامع بشری بوده، مثالیگری اروپا هرگز به صورت عامل زنده‏ای در حیات آن نیامده و نتیجه آن من سرگردانی‏ است که در میان دموکراسیهای ناسازگار با یکدیگر به جستجوی خود می‏پردازد که کار آنها منحصرا بهره‏کشی از درویشان به سود توانگران است .سخن مرا باور کنید که اروپای امروز بزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریت‏ است، از طرف دیگر مسلمانان مالک اندیشه‏ها ئی مبنی‏ بر وحی می‏باشند که چون از درونی‏ترین ژرفای زندگی بیان می‏شود ، به ظاهری‏ بودن آن رنگ باطنی می‏دهد. برای فرد مسلمان شالوده روحانی زندگی ، امری‏ اعتقادی است و برای دفاع از این اعتقاد به آسانی جان خود را فدا می‏کند.   ویل‏دورانت نویسنده معروف " تاریخ تمدن " با اینکه غیر مذهبی است‏ می‏گوید : اختلاف دنیای قدیم با دنیای ماشینی جدید فقط در وسائل است نه در مقاصد چه خواهید گفت اگر همه پیشرفتهای ما ، تنها اصلاح روشها و وسائل باشد نه‏ بهبود غایات و مقاصد ؟ هم او می‏گوید : ثروت خستگی آور است ، عقل و حکمت نور ضعیف سردی است ، اما عشق‏ است که باباری خارج از حدود بیان ، دلها را گرم می‏کند. امروز غالبا دریافته‏اند که سیانتیسم ( علم گرائی محض ) و تربیت علمی‏ خالص ، از ساختن انسان تمام ناتوان است ، تربیت علمی خالص ، نیمه‏ انسان می‏سازد نه انسان تمام محصول این تربیت ، ماده خام انسان است نه‏ انسان ساخته شده انسان توانا و قدرتمند می‏سازد نه انسان با فضیلت انسان‏ تک ساحتی می‏سازد نه انسان چند ساحتی امروز همه دریافته‏اند که عصر علم‏ محض به پایان رسیده است و یک خلاء آرمانی جامعه‏ها را تهدید می‏کند. برخی‏ می‏خواهند این خلاء را با فلسفه محض پر کنند بعضی دست به دامن ادبیات وهنروعلوم انسانی شده‏اند. در کشور ما نیز کم و بیش پیشنهاد فرهنگ انسانگرا و مخصوصا ادبیات عرفانی از قبیل ادبیات مولوی‏ و سعدی و حافظ برای پرکردن این خلاء معنوی و آرمانی مطرح است ، غافل از اینکه این ادبیات روح و جاذبه خود را از مذهب گرفته است روح انسانگرائی این ادبیات همان روح مذهبی اسلامی است وگرنه چرا برخی‏ ادبیات نوین امروزی با همه تظاهر به انسانگرائی اینهمه سرد و بی روح و بی جاذبه است ؟  محتوای انسانی ادبیات عرفانی ما ناشی از نوعی تفکر درباره جهان و انسان است که همان تفکر اسلامی است اگر روح اسلامی را از این شاهکارهای ادبی بگیریم تفاله‏ای و اندام مرده‏ای بیش باقی نمی‏ماند . ویل‏دورانت از کسانی است که این خلاء را حس می‏کند و ادبیات و فلسفه و هنر را برای پرکردن آن پیشنهاد می‏کند . می‏گوید : ضرر و خسرانی که متوجه مدارس و دانشگاههای ما است ، بیشتر از نظریه‏ تربیتی اسپنسر است که تربیت را سازگار کردن انسان با محیط خود تعریف کرده است این تعریف ، مرده و مکانیکی است و از فلسفه " برتری‏ مکانیک " برخاسته است ، و هر ذهن و روح خلاق از آن متنفر است. نتیجه‏ این شده که مدارس ما از علوم نظری و مکانیکی پرشده است و از موضوعات‏ ادبیات و تاریخ و فلسفه و هنر که به قول خودشان بی فائده است خالی‏ مانده است. تربیتی که فقط علمی باشد محصولش جز ابزار چیزی نیست ، شخص‏ را از زیبائی بیگانه می‏سازد و او را از حکمت جدا می‏کند .برای دنیا بهتر آن بود که اسپنسر کتابی نمی‏نوشت  .عجبا با اینکه ویل‏دورانت اعتراف می‏کند که خلاء موجود در درجه اول یک‏  خلاء آرمانی " است ، خلاء است در ناحیه مقاصد و غایات و آرمانها ، خلاء است که به پوچیگرائی منتهی شده است ، با اینکه تصدیق می‏کند که این‏ خلاء ، خلاء نوعی تفکر و نوعی ایمان به مقاصد و اهداف انسانی است. با همه اینها می‏پندارد که با هر نوع معنویتی هرچند از حدود قوه تخیل تجاوز نکند چاره پذیر است ، می‏پندارد سرگرمی به تاریخ و هنر و زیبائی و شعر و موسیقی قادراست چنین خلاء را که از عمق فطرت آرمانخواه و کمال مطلوب‏ جوی انسان ناشی می‏شود پرکند.

  جانشینی علم و ایمان

دانستیم که علم و ایمان نه تنها با یکدیگر تضادی ندارند بلکه مکمل و متمم یکدیگرند ،اکنون پرسش دیگری مطرح است : آیا ممکن است ایندو جای‏ یکدیگر را پر کنند ؟ پس از آنکه شناختیم نقش علم چیست و نقش ایمان چیست ، نیاز چندانی‏
به طرح و پاسخ این پرسش نیست بدیهی است که نه علم می‏تواند جانشین‏ ایمان گردد و نه ایمان می‏تواند جانشین علم گردد. تجربه‏های تاریخی نشان داده است که جدائی علم و ایمان خسارتهای غیر قابل جبران به بارآورده است .ایمان مؤمنان نادان وسیله‏ای‏ می‏شود در دست منافقان زیرک که نمونه‏اش را در خوارج صدر اسلام و در دوره‏های بعد به اشکال مختلف دیده و می‏بینیم .علم بدون ایمان نیزچراغی است در نیمه‏ شب در دست دزد برای گزیده‏تر بردن کالا این است که انسان عالم بی ایمان‏ امروز ، با انسان جاهل بی ایمان دیروز ، از نظر طبیعت و ماهیت رفتارها و کردارها کوچکترین تفاوتی ندارد ؟ ممکن است گفته شود مگر نه این است که علم ، هم روشنائی است و هم‏ توانائی ؟ روشنائی و توانائی بودن علم اختصاص به جهان بیرون ندارد ، جهان درون ما را نیز بر ما روشن می‏کند و به ما می‏نمایاند و در نتیجه ما را بر تغییر جهان درون نیز توانا می‏سازد پس علم ، هم می‏تواند جهان را بسازد و هم انسان را ، پس هم کارخودش را انجام می‏دهد ( جهانسازی ) و هم کار ایمان را ( انسانسازی ) پاسخ این‏ است که همه اینها صحیح است ، اما نکته اساسی این است که قدرت و توانائی علم ، از نوع قدرت و توانائی ابزار است ، یعنی بستگی دارد به‏ اراده و فرمان انسان. انسان در هر ناحیه بخواهد کاری انجام دهد با ابزار علم بهتر می‏تواند انجام دهد ، این است که می‏گوییم علم بهترین مدد کار انسان است برای وصول به مقاصد و پیمودن راههائی که انسان برای طی کردن‏ انتخاب کرده است . اما سخن در جای دیگر است ، سخن در این است که انسان پیش از آن که‏ ابزار را به کار اندازد مقصد را در نظر گرفته است ابزارها همواره در طریق مقصدها استخدام می‏شوند مقصدها از کجا پیدا شده است ؟ انسان به حکم‏ اینکه از روی طبع ، حیوان است و به صورت اکتسابی انسان ، تدریجا در پرتو ایمان باید پرورش یابد ، به طبع‏ خود به سوی مقاصد طبیعی حیوانی فردی مادی خود خواهانه خود حرکت می‏کند و ابزارها را در همین طریق مورد بهره‏برداری قرار می‏دهد از این رو نیازمند نیروئی است که ابزار انسان و مقصد انسان نباشد بلکه انسان را مانند ابزاری در جهت خود سوق دهد .نیازمند به نیروئی است که انسان را از درون‏ منفجر سازد و استعدادهای نهانی او را به فعلیت برساند ، این‏ کاری است که از علم و کشف قوانین حاکم بر طبیعت و بر انسان ساخته‏ نیست اینگونه گرانبها شدن برخی ارزشها در روح‏ آدمی است و آن خود یک سلسله گرایشهای متعالی در انسان است که آن‏ گرایشها به نوبه خود ناشی از برداشتی خاص و طرز تفکری خاص درباره جهان و انسان‏ است که نه در لابراتوارها می‏توان به آن دست یافت و نه از محتوای قیاسها و استدلالها، آن برداشتها همانهاست که در آینده توضیح خواهیم داد که از دسترس علم بیرون است . تاریخ گذشته و حال نشان داده که تفکیک علم و ایمان از یکدیگر چه‏ نتایجی به بار می‏آورد ،آنجا که ایمان بوده و علم نبوده است منشا تعصبها  و احیانا کشمکشهای زیانبار شده‏ است .تاریخ گذشته بشر پراست از اینگونه امور . آنجا که علم بوده و جای ایمان خالی مانده است مانند برخی جوامع عصر حاضر ، تمام قدرت علمی صرف خودخواهی‏ها و خودپرستی‏ها و نیرنگ بازی‏ها شده‏ است . دو سه قرن گذشته را می‏توان دوره پرستش علم و گریز از ایمان دانست‏. دانشمندان بسیاری معتقد شدند که همه مشکلات بشر با سرانگشت علم گشوده‏ خواهد شد ، ولی تجربه خلاف آن را ثابت کرد امروز دیگر اندیشمندی یافت‏ نمی‏شود که نیاز انسان را به نوعی ایمان ولو ایمان غیر مذهبی که به هر حال‏ امری ماورا علم است انکار کند . برتراندراسل با آنکه گرایشهای مادی دارد اعتراف می‏کند که : کاری که منظور آن فقط در آمد باشد ، نتیجه مفیدی بار نخواهد آورد برای‏ چنین نتیجه‏ای باید کاری پیشه کرد که در آن پاسخ بگویند . جورج سارتن  چنین بیان می‏کند:  علم در بعضی زمینه‏ها ترقیات عظیم و شگفت کرده است ولی در زمینه‏های‏ دیگر مثلا سیاست ملی یا بین‏المللی که مربوط است به روابط افراد انسان با یکدیگر ، هنوزپیشرفت نکرده. جورج سارتن اعتراف می کند که ایمانی که مورد نیاز انسان است ایمان دینی‏ و مذهبی است. وی درباره نیاز انسان به مثلث " هنر و دین و علم " چنین‏ می‏گوید : هنر ، زیبائی را آشکار می‏سازد و همین جهت مایه شادی زندگی می‏شود ،دین‏ محبت می‏آورد و موسیقی زندگی است، علم با حق و راستی و عقل سر و کار دارد و مایه هوشیاری نوع بشراست. می‏شودگفت ما به هر سه اینها نیازمندیم.

ایمان مذهبی

از مباحث پیش روشن شد که انسان نمی‏تواند بدون داشتن ایده و آرمان و ایمان ، زندگی سالم داشته باشد و یا کاری مفید و ثمر بخش برای بشریت و تمدن بشری انجام دهد، انسان فاقد هرگونه ایده و ایمان ، یا به صورت‏ موجودی غرق درخودخواهی در می‏آید و به صورت موجودی مردد و سرگردان که تکلیف خویش را در زندگی در مسائل اخلاقی و اجتماعی نمی‏دانددرمی اید. انسان اگر به مکتب و عقیده و ایمانی پیوسته باشد تکلیفش روشن است ، و اما اگر مکتب و آئینی تکلیفش را روشن نکرده باشد همواره مردد و سر می‏برد ، گاهی به این سو کشیده می‏شود و گاهی به آن سو ، موجودی می‏گردد نا هماهنگ، آری  دراصل ضرورت پیوستن به یک مکتب و یک ایده تردیدی نیست . آن چیزی که لازم است مورد توجه واقع شود این است که تنها ایمان مذهبی‏ قادر است که انسان را به صورت یک " مؤمن " واقعی در آورد ، هم‏ خودخواهی و خودپرستی را تحت الشعاع ایمان و عقیده قرار دهد ، و هم نوعی " تعبد " و " تسلیم " در فرد ایجاد کند به طوری که انسان در کوچکترین مسئله‏ای که مکتب عرضه می‏دارد به خود تردید راه ندهد ، و هم آن‏ را به صورت یک شی‏ء عزیز و محبوب و گرانبها در آورد در حدی که زندگی‏ بدون آن برایش هیچ و پوچ و بی معنی باشد ، و با نوعی غیرت و تعصب از آن حمایت کند . گرایشهای ایمانی مذهبی موجب آن است که انسان تلاشهائی علی رغم‏ گرایشهای طبیعی فردی انجام دهد و احیانا هستی و حیثیت خود را در راه‏ ایمان خویش فدا سازد ،این در صورتی میسر است که ایده انسان جنبه تقدس‏ پیدا کند .تنها نیروی مذهبی است که‏ قادر است به ایده‏ها تقدس ببخشد و حکم آنها را در کمال قدرت بر انسان‏ جاری سازد . گاهی افرادی نه از راه ایده و عقیده مذهبی بلکه تحت فشار عقده‏ها ، کینه توزی‏ها ، انتقام گیری‏ها و بالاخره به صورت عکس العمل شدید در برابر احساس فشارها و ستمها ، دست به فداکاری می‏زنند و از جان و مال و همه‏ حیثیات خود می‏گذرند ، همچنانکه نظایرش را در گوشه و کنار جهان می‏بینیم. ولی تفاوت یک ایده مذهبی و غیر مذهبی این است که آنجا که پای عقیده‏ مذهبی به میان آید و به ایده قداست ببخشد ، فداکاریهااز روی کمال رضایت و به طور طبیعی صورت می‏گیرد. فرق است میان کاری که‏ از روی رضا و ایمان صورت گیرد که نوعی انتخاب است  با کاری که تحت‏ تاثیر عقده‏ها و فشارهای ناراحت کننده درونی صورت می‏گیرد که نوعی انفجار است .اگر جهان بینی انسان ، صرفا جهان بینی مادی و براساس انحصار واقعیت در محسوسات باشد ، هر گونه ایده پرستی و آرمانخواهی اجتماعی و انسانی برخلاف واقعیات محسوسی است که انسان در آن هنگام در روابط خود با جهان احساس می‏کند . آنچه نتیجه جهان بینی حسی است خودپرستی است نه ایده پرستی. ایده پرستی‏ اگر براساس یک جهان بینی که نتیجه منطقی‏اش آن ایده است نباشد از حدود خیالپرستی تجاوز نمی‏کند ، یعنی انسان باید جهانی مجزا از واقعیتهای موجود در درون خود و از خیال خود بسازد و با همان خوش باشد ولی اگر ایده پرستی‏ ناشی از دین و مذهب باشد ، متکی به نوعی جهان بینی است که نتیجه منطقی‏ آن جهان بینی پیروی از ایده‏ها و آرمانهای اجتماعی است. ایمان مذهبی‏ پیوندی است دوستانه میان انسان و جهان ، و به عبارت دیگر نوعی هماهنگی‏ است میان انسان و آرمانهای کلی جهان ، اما ایمان و آرمانهای غیر مذهبی‏ نوعی " بریدگی " از جهان و ساختن جهانی خیالی برای خود است که به هیچ‏ وجه از جهان بیرون حمایت نمی‏شود . ایمان مذهبی قیافه جهان را در نظر انسان تغییر می‏دهد ، عناصری‏ علاوه بر عناصر محسوس ، در ساختمان جهان ارائه می‏دهد ، جهان خشک و سرد مکانیکی و مادی را به جهانی جاندار و آگاه تبدیل می‏کند. ایمان مذهبی تلقی انسان را نسبت به جهان و خلقت دگرگون می‏سازد . ویلیام جیمس فیلسوف و روانشناس آمریکائی اوایل قرن بیستم می‏گوید : دنیائی که یک فکر مذهبی به ما عرضه می‏کند نه تنها همان دنیای مادی‏ است که قیافه آن عوض شده باشد بلکه در ساختمان آن عالم چیزهای بیشتری‏ است . گذشته از همه اینها گرایش به سوی حقایق و واقعیاتی مقدس و قابل‏ پرستش ، در سرشت فردهست .انسان کانون یک سلسله تمایلات و استعدادهای غیر مادی بالقوه است که آماده پرورش است. تمایلات انسان‏ منحصر به تمایلات مادی نیست و گرایشهای معنوی صرفا تلقینی و اکتسابی‏ نیست این حقیقتی است که علم آن را تایید می‏کند . ویلیام جیمس می‏گوید : هر قدر انگیزه و محرک میلهای ما از این عالم سرچشمه گرفته باشد ، غالب میلها و آرزوهای ما از عالم ماوراء طبیعت سرچشمه گرفته ، چرا که‏ غالب آنها با حسابهای مادی جور در نمی‏آید  . این میلها چون وجود دارد باید پرورش یابدو اگر درست پرورش نیابد در یک مسیر انحرافی واقع می‏شود و زیانهای غیر قابل تصوری به بار می‏آورد ، همچنانکه بت پرستیها ، انسان پرستیها ، طبیعت پرستی‏ها و هزاران پرستشهای دیگر معلول همین جریان‏ است . اریک فروم می‏گوید : هیچکس نیست که نسبت به دینی نیازمند نباشد و حدودی برای جهت یابی و موضوعی برای دلبستگی خویش نخواهد .او خود ممکن است از مجموعه اعتقاداتش ‏ به عنوان دین ، ممتاز از عقاید غیردینی آگاه نباشد ، و ممکن است برعکس‏ ، فکر کند که هیچ دینی ندارد و معنای دلبستگی خود را به غایاتی ظاهرا غیردینی مانند قدرت و پول یا کامیابی فقط نشانه علاقه به امور عملی و موافق مصلحت بداند. مساله بر سر این نیست که انسان دین دارد یا ندارد بلکه این است که کدام " دین " را دارد.مقصود این روانشناس این است که انسان بدون پرستش‏ نمی‏تواند زندگی کند ،فرضا خدای یگانه را نشناسد و نپرستد ، چیزی دیگر را به عنوان حقیقت برتر خواهد ساخت و او را موضوع ایمان و پرستش خود قرار خواهد داد . پس چون ضرورت دارد بشر ایده و آرمان و ایمانی داشته باشد ، و از طرفی‏ ایمان مذهبی تنها ایمانی است که قادر است بشر را زیر نفوذ واقعی خود قرار دهد ، و از طرف دیگر انسان به حکم سرشت خویش در جستجوی چیزی است‏ که آن را تقدیس و پرستش کند ، تنها راه این است که ایمان مذهبی را تقویت کنیم . قرآن کریم اولین کتابی است که اولا در کمال صراحت ، ایمان مذهبی را نوعی هماهنگی با دستگاه آفرینش خوانده است :( ا فغیر دین الله یبغون و له اسلم من فی السموات و الارض). یا چیز دیگری جز دین خدا را جستجو می‏کنند و حال آنکه هر که در آسمانها و زمین است سر بر فرمان او است . و ثانیا ایمان مذهبی را جزء سرشت انسانها معرفی کرده است) :  فاقم وجهک للدین حنیفا فطره الله التی فطر الناس علیه .( حق گرایانه روی خود را به سوی دین کن ، همان که سرشت خدائی است که‏ مردم را بر آن سرشته است.

 

 

 آثار و فوائد ایمان

الف:هجت و انبساط

اولین اثر ایمان مذهبی ، از نظر بهجت زائی و انبساط آفرینی " خوشبین

/ 1 نظر / 124 بازدید
مهدی

سلام.خیلی ممنون از لطفتون. ترجمه: معلم معلم ایده های درحال ظهورجوانان راتوسعه میدهد،واحساساتشان را بیدارمیکند،وذهنشان رازنده میکند،وشناختشان را بالا میبرد. آنهارا به حق درمقابل باطل مسلح میکندوبه فضیلت، تاپستی ها رابکشند(ازبین برند)،وباعلم نادانی را بیدارکنند،چراخ.خاموش راروشن میکند،وراه تاریک را نورانی میکند. آنها ایجادکنندگان نسل وبرانگیزندگان زندگی ودعوت کنندگان بیداری ورهبران زمانند. عقل مردم رامعلم غنی میکند،وممکن میسازد اورا ازتمام وقت برای دانش وتولیدوایجادش. وچیزها را بامزایایشان اندازه گیری میکنند،تامعلم را به ارزش بیشتربرخیزند. ترجمه کردم ولی من الان یک ترمه که وارددانشگاه شدم منظورم اینه که احیاناً اگرجایی خطا کردم معذرت میخوام باتشکر