با سلام همکاران محترم  سؤالی در رابطه با کتاب جهان بینی اسلامی (1) انسان و ایمان استادمطهری به دستم نرسیده است لطف کنید اگر سؤالی یافتید در قسمت نظرات برایم درج کنید. با تشکّر در ضمن خلاصه ی کتاب انسان وایمان جهان بینی(1) را از اینجا دانلود کنید.


خلاصه کتاب انسان وایمان از نظر جهان بینی اسلامی شهید استاد مرتضی مطهری 28/3/89

 

(بسم الله الرحمن الرحیم)

نام دانشجو:مریم موسوی

نام طرح:خلاصه کتاب انسان وایمان از نظر جهان بینی اسلامی

مربوط به درس:علم النفس

نویسنده:متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

فهرست مطالب:

  • ·         انسان وحیوان
  • شعاع اگاهی وسطح خواسته ها
  • ملاک امتیاز انسان
  • علم وایمان
  • اثاروفوائد ایمان
  • مکتب،ایدئولوژی
  • لغزشگاه های اندیشه ازنظرقران
  • منابع تفکر دراسلام

انسان و حیوان

انسان ، خود نوعی حیوان است از این رو با دیگر جانداران مشترکات‏ بسیار دارد، اما یک سلسله تفاوتها با هم جنسان خود دارد که او را از جانداران دیگر متمایز ساخته و به او مزیت و تعالی بخشیده و او را بی‏ رقیب ساخته است . تفاوت عمده و اساسی انسان با دیگر جانداران که ملاک " انسانیت " او است و منشا چیزی به نام تمدن و فرهنگ انسانی گردیده است در دو ناحیه‏ است : بینشها و گرایشها . جانداران عموما از این مزیت بهره‏مندند که خود و جهان خارج را درک‏ می‏کنند و بدانها آگاهند و در پرتو آن آگاهیها و شناختها ، برای رسیدن به‏ خواسته‏ها و مطلوبهای خود تلاش می‏نمایند . انسان نیز مانند جانداران دیگر یک سلسله خواسته‏ها و مطلوبهادارد و در پرتو آگاهیها و شناختهای خویش برای رسیدن به آنهادر تلاش است. تفاوتش با سایر جانداران در وسعت و گستردگی آگاهیها و شناختها است. اینست آنچه به انسان مزیت بخشیده و اورا از سایر جانداران جداساخته است.

 شعاع آگاهی و سطح خواسته حیوان

اگاهی حیوان از جهان تنها به وسیله حواس ظاهره است از اینرو سطحی و ظاهری است ، به درون وروابط درونی اشیاء نفوذ نمی‏کند ثانیا فردی و جزئی‏ است ، ازکلیت وعمومیت برخوردارنیست ثالثامنطقه‏ای است ، محدود به‏ محیط زیست حیوان است وبه خارج محیط زیست اوراه پیدا نمی‏کندرابعا بسته به زمان حالست و ازگذشته و آینده بریده است.‏ حیوان نه از تاریخ خود یا جهان آگاه است ونه درباره آینده می‏اندیشد ونه تلاشش به آینده تعلق دارد. تحت تسخیر اجباری طبیعت و بصورت غریزه و ناآگاهانه است.

شعاع آگاهی و سطح خواسته انسان

قلمرو انسان چه در ناحیه آگاهیها و بینشها و شناختها و چه در ناحیه‏ خواسته‏ها و مطلوبها بسی وسیعتر و گسترده‏تر و متعالی‏تر است . آگاهی انسان و شناخت او ، از ظواهر اشیاء و پدیده‏ها عبور می‏کند و تا درون ذات و ماهیت آنها و روابط و وابستگیهای آنها و ضرورتهای حاکم بر آنها نفوذ می‏نماید. آگاهی انسان نه در محدوده منطقه و مکان زندانی می‏ماند و نه زنجیره زمان آن را در قید و بند نگه می‏دارد ،هم‏ مکان را در می‏نوردد و هم زمان را از این رو هم به ماوراء محیط زیست‏ خویش آگاهی پیدا می‏کند تا آنجا که دست به شناخت کرات دیگر می‏یازد ، و هم بر گذشته و آینده خویش وقوف می‏یابد ، تاریخ گذشته خویش و جهان یعنی‏ تاریخ زمین ، آسمان ، کوهها ، دریاها ، گیاهان و جانداران دیگر را کشف‏ می‏کند و درباره آینده تا افقهای دوردست می‏اندیشد بالاتر این که انسان‏ اندیشه خویش را درباره بی‏نهایتها و جاودانگیها به جولان می‏آورد و به برخی‏ بی‏نهایتها و جاودانگیها شناخت پیدا می‏کند آدمی از شناخت فردیت و جزئیت پا فراتر می‏نهد ، قوانین کلی و حقایق عمومی و فراگیرنده جهان را کشف می‏کند و به این وسیله تسلط خویش را بر طبیعت مستقر می‏سازد . بنابراین از نظر خواسته‏ها و مطلوبها نیز می‏تواند سطح والائی داشته باشد. انسان موجودی است ارزشجو ، آرمانخواه و کمال مطلوبخواه ، آرمانهایی را جستجو می‏کند که مادی و از نوع سود نیست ، آرمانهایی که تنها به خودش و حداکثر همسر و فرزندانش اختصاص ندارد ، عام وفراگیرنده همه‏ بشریت است. انسان آنچنان آرمانپرست است که احیانا ارزش عقیده و آرمانش فوق همه‏ ارزشهای دیگر قرار می‏گیرد،با دیگران‏ همدرد می‏شود ، از شادی دیگران شاد و از اندوه آنان اندوهگین می‏گردد ، به‏ عقیده و آرمان مقدس خود آنچنان دلبستگی پیدا می‏کند که منافع خود ، بلکه‏ حیات و هستی خود را به سهولت فدای آن می‏نماید .

ملاک امتیاز انسان

بینش وسیع و گسترده انسان درباره جهان ، محصول کوشش جمعی بشر است که‏ در طی قرون و اعصار روی هم انباشته شده و تکامل یافته است این بینش که‏ تحت ضوابط و قواعد و منطق خاص در آمده نام " علم " یافته است. علم به‏
معنی اعم ،یعنی مجموع تفکرات بشری درباره جهان که شامل فلسفه هم می‏شود محصول کوشش جمعی بشر است که نظم خاص منطقی یافته است . گرایشهای معنوی و والای بشر ، زاده ایمان و اعتقاد و دلبستگیهای او به‏ برخی حقایق در این جهان است که آن حقایق ، هم ماورای فردی است و هم ماورای مادی است ، یعنی از نوع نفع و سود نیست‏. اینگونه ایمانها و دلبستگیها  به نوبه خود  مولود برخی جهان بینی‏ها و جهان شناسی‏ها است که یا از طرف پیامبران الهی به بشر عرضه شده است و یا برخی فلاسفه خواسته‏اند نوعی تفکرعرضه نمایند که ایمانزا و آرمان خیز بوده باشد. به هر حال گرایشهای والا و معنوی و فوق حیوانی انسان آنگاه که پایه و زیربنای اعتقادی و فکری پیدا کند نام " ایمان " به خود می‏گیرد . پس نتیجه می‏گیریم که تفاوت عمده و اساسی انسان با جانداران دیگر که‏ ملاک " انسانیت " او است و انسانیت وابسته به آن است ، علم و ایمان‏ است باید گفت: هر گروهی به یکی ازامتیازات انسان توجه کرده‏اندازاین روانسان با تعبیرها و تعریفهای مختلف و متفاوتی تعریف شده است، از قبیل : حیوان ناطق ( تعقل کننده ) ، مطلق طلب ، لایتناهی ، آرمانخواه ، ارزشجو ، حیوان ماوراء الطبیعی ، سیری ناپذیر ،  متعهد و مسؤول ، آینده‏نگر ، آزاد و مختار ، عصیانگر ، اجتماعی ، خواستار نظم ، خواستار زیبایی ، خواستار عدالت ، دو چهره ، عاشق ، مکلف ، صاحب وجدان ، آفریننده و خلاق ، عقیده پرست ، ابزارساز ، تخیل آفرین ، معنوی ، دروازه معنویت و . . . بدیهی است که هر یک از این امتیازات به جای خودصحیح است اما شاید اگر بخواهیم تعبیری بیاوریم که جامع تفاوتهای اساسی باشد باید بگوئیم انسان حیوانی است که با دو امتیاز " علم‏ و ایمان " از دیگر جانداران امتیاز یافته است .

آیا انسانیت رو بناست ؟

دانستیم که انسان نوعی حیوان است ، از این رو مشترکات زیادی با سایر جانداران دارد ، در عین حال یک سلسله امتیازات اساسی ، او را از سایر جانداران متمایز ساخته است . وجوه مشترک انسان با حیوان ، و وجوه امتیاز او از حیوان سبب شده که‏ انسان دارای دو زندگی باشد ، زندگی حیوانی و زندگی انسانی ، و به تعبیر دیگر زندگی مادی و زندگی فرهنگی .اینجا مساله‏ای مطرح است آن اینکه چه رابطه‏ای میان حیوانیت انسان و انسانیت او ، میان زندگی حیوانی او و زندگی انسانی او ، میان زندگی مادی‏ و زندگی فرهنگی و روحانی او وجود دارد ؟ آیا یکی از این دو ، اصل است و دیگری فرع ؟ یکی اساس است و دیگری‏ انعکاسی از او ؟ یکی زیر بناست و دیگری روبنا ؟ آیا زندگی مادی زیربنا و زندگی فرهنگی روبناست ؟ آیا حیوانیت انسان زیربنا و انسانیت او روبناست ؟ آنچه امروز مطرح است جنبه جامعه شناسانه دارد نه جنبه روانشناسانه ، از دیدگاه جامعه شناسی مطرح می‏شود و نه از دیدگاه روانشناسی ، و از این‏ رو شکل بحث به این صورت است که در میان نهادهای اجتماعی آیا نهاد اقتصادی که مربوط به تولید و روابط تولیدی است اصل و زیربنا ، و سایر
نهادهای اجتماعی بالاخص نهادهائی که انسانیت انسان در آنها تجلی یافته‏ است همگی فرع و روبنا و انعکاسی از نهاد اقتصادی است ؟ آیا علم و فلسفه و ادب و دین و حقوق و اخلاق و هنر در هر دوره‏ای مظاهری از واقعیتهای اقتصادی بوده و از خود به هیچ وجه اصالتی ندارد ؟ آری آنچه مطرح است به این شکل مطرح است اما خواه‏ناخواه این بحث‏ جامعه شناسی نتیجه‏ای روانشناسانه پیدا می‏کند ، و هم به بحثی فلسفی درباره‏ انسان و واقعیت و اصالت آن که امروز به نام اصالت انسان یا اومانیسم‏ خوانده می‏شود کشیده می‏شود و آن اینکه انسانیت انسان به هیچ وجه اصالت‏ ندارد ، تنها حیوانیتش اصالت دارد و بس ، انسان از اصالتی به نام‏ انسانیت در برابر حیوانیت خویش برخوردار نیست یعنی نظرهمان گروه تایید می‏شود که منکر یک تمایز اساسی میان انسان و حیوان‏اند . طبق این نظریه نه تنها اصالت گرایشهای انسانی ، اعم از حقیقت گرائی ، خیرگرائی ، زیبائی گرائی و خداگرائی نفی می‏شود ، اصالت واقعگرائی از دید انسان درباره جهان و واقعیت نیز نفی می‏شود زیرا هیچ دیدی نمی‏تواند فقط  دید " باشد ، بی‏طرفانه باشد ، هر دیدی یک گرایش خاص مادی را منعکس می‏کند و جز این نمی‏تواند باشد . عجب این است که برخی از مکاتب که چنین نظر می‏دهند ، در همان حال از انسانیت و انسانگرائی و اومانیسم دم می‏زنند ! حقیقت این است که سیر تکاملی انسان از حیوانیت آغاز می‏شود و به سوی‏ انسانیت کمال می‏یابد. این اصل ، هم درباره فرد صدق می‏کند و هم درباره‏ جامعه انسان ،در آغاز وجود خویش جسمی مادی است ، با حرکت تکاملی جوهری‏ تبدیل به روح یا جوهر روحانی می‏شود " روح انسان " در دامن جسم او زائیده می‏شود و تکامل می‏یابد و به استقلال می‏رسد حیوانیت انسان نیز به‏ منزله لانه و آشیانه‏ای است که انسانیت او در او " رشد" می‏یابد و متکامل می‏شود همانطور که خاصیت تکامل است که موجود متکامل به هر نسبت‏ که تکامل پیدا می‏کند مستقل و قائم به ذات و حاکم و مؤثر بر محیط خود می‏شود. انسانیت انسان چه در فرد و چه در جامعه ، به هر نسبت تکامل پیدا کند ، به سوی استقلال و حاکمیت بر سایر جنبه‏ها گام بر می‏دارد. یک فرد انسان تکامل یافته فردی است که برمحیط بیرونی و درونی خود تسلط نسبی دارد. فرد تکامل یافته یعنی وارسته از محکومیت محیط بیرونی و درونی ، و وابسته به عقیده و ایمان . تکامل جامعه نیز عینا به همان صورت رخ می‏دهد که تکامل روح در دامن جسم‏ و تکامل انسانیت " فرد " در دامن حیوانیت او صورت می‏گیرد . نطفه جامعه بشری بیشتر با نهادهای اقتصادی بسته می‏شود ،جنبه‏های فرهنگی و معنوی جامعه بمنزله روح جامعه است همانطور که میان جسم و روح تاثیر متقابل هست ،  میان روح جامعه و اندام آن یعنی میان نهادهای معنوی‏ و نهادهای مادی آن چنین رابطه‏ای برقرار هست، همانطور که سیر تکاملی فرد به سوی آزادی و استقلال و حاکمیت بیشتر روح است ، سیر تکاملی جامعه نیز چنین است ،یعنی جامعه انسانی هر اندازه متکامل‏تر بشود ، استقلال و حاکمیت بیشتری بر حیات مادی آن پیدا می‏کند. انسان آینده ، حیوان فرهنگی است نه حیوان اقتصادی ، انسان عقیده و ایمان و مسلک است نه انسان شکم و دامن . البته این به آن معنی نیست که جامعه بشر با یک جبر و ضرورت ، قدم به‏ قدم و روی خط مستقیم به سوی کمال ارزشهای انسانی حرکت می‏کند و همواره‏ جامعه انسان در هر مرحله از زمان از این نظر نسبت به مرحله پیشین یک‏ گام جلوتر است ممکن است بشر ، دوره‏ای از زندگی اجتماعی را طی کند که با همه پیشرفتهای فنی و تکنیکی ، از نظر معنویات انسانی نسبت به گذشته‏اش مرحله یا مراحلی به انحطاط کشیده شده باشد همچنانکه امروز نسبت به بشر قرن ما گفته می‏شود . یعنی اینکه بشر در مجموع حرکات خود ، هم از نظر مادی و هم ازنظر معنوی رو به پیش است، حرکت تکاملی بشر از نظر معنوی یک‏ حرکت یکنواخت روی خط مستقیم نیست ، حرکتی است که گاهی انحراف به‏ راست یا به چپ دارد ، توقف و احیانا بازگشت دارد ، ولی در مجموع خود یک حرکت پیشرو و تکاملی است، این است که می‏گوئیم انسان آینده حیوان‏ فرهنگی است نه حیوان اقتصادی ، انسان آینده انسان عقیده و ایمان است نه‏ انسان شکم و دامن . طبق این نظریه ، جنبه انسانی انسان به علت اصالتش ، همراه و بلکه‏ مقدم بر تکامل ابزارهای تولیدیش تکامل یافته و بر اثر تکامل ، تدریجا از وابستگیش و تاثیر پذیریش از محیط طبیعی و اجتماعی کاسته و بر وارستگیش‏ که مساوی است با وابستگی به عقیده و آرمان و مسلک و ایدئولوژی ، و نیز تاثیر بخشیش بر روی محیط طبیعی و اجتماعی افزوده است و در آینده هر چه‏ بیشتر به آزادی کامل معنوی یعنی استقلال و وابستگی به عقیده و ایمان و ایدئولوژی خواهد رسید. انسان در گذشته با اینکه از مواهب طبیعت و مواهب‏ وجود خود کمتر بهره‏مند بوده ، بیشتر اسیر و برده طبیعت و هم اسیر و برده‏ حیوانیت خود بوده ، اما انسان آینده در عین اینکه از طبیعت و از مواهب‏ وجود خود بیشتر بهره‏برداری خواهد کرد ، از اسارت طبیت و از اسارت قوای‏ حیوانی خود بالنسبه آزادتر و بر حاکمیت خود بر خودو بر طبیعت خواهد افزود . بنابراین نظر واقعیت انسانی ، هر چند همراه و در دامن تکامل حیوانی‏ و مادی او رخ می‏نماید به هیچ وجه سایه و انعکاس و تابعی از تکامل مادی‏ او نیست ، خود واقعیتی است مستقل و تکامل یابنده ، همانطور که از جنبه‏های مادی اثر می‏پذیرد ، در آنها تاثیر می‏کند .تعیین کننده سرنوشت‏ نهائی انسان سیر تکاملی اصیل فرهنگی او و واقعیت اصیل انسانی او است نه‏ سیر تکاملی ابزار تولید، این واقعیت اصیل انسانیت انسان است که به‏ حرکت خود ادامه می‏دهد و ابزار تولید را همراه سایر شؤون دیگر زندگی‏ متکامل می‏کند ، نه اینکه ابزار تولید خود به خود متکامل می‏شود و انسانیت‏ انسان به مانند ابزاری توجیه کننده نظام تولیدی ، تحول و تغییر می‏پذیرد ، و از این رو نام تکامل را دارد که توجیه کننده نظام تولیدی متکاملتری‏ است. 

علم و ایمان

رابطه علم و ایمان

رابطه انسانیت انسان و حیوانیت او،روشن شد انسانیت در انسان اصالت و استقلال دارد ، صرفا انعکاسی از زندگی حیوانی او نیست و هم معلوم شد که علم و ایمان دو رکن از ارکان اساسی انسانیت انسان است‏ اکنون می‏خواهیم ببینیم این دو رکن و این دو وجهه انسانیت خود با یکدیگر چه رابطه‏ای دارند یا می‏توانند داشته باشند . متاسفانه در جهان مسیحیت ، به واسطه برخی قسمتهای تحریفی (تورات ) اندیشه‏ای در اذهان رسوخ یافته است که هم برای علم گران تمام‏ شده و هم برای ایمان آن اندیشه ، اندیشه تضاد علم و ایمان است ریشه اصلی‏ این اندیشه همان است که در تورات سفر پیدایش آمده است . در باب دوم آیه 16 و 17 سفر پیدایش درباره آدم و بهشت و شجره ممنوعه‏ چنین آمده است :  خداوند ، آدم را امر فرموده گفت : از همه درختان باغ بی ممانعت‏ بخور ، اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن‏ خوردی هر آینه خواهی مرد . در آیات 1 - 8 از باب سوم می‏گوید :  و مارازهمه حیوانات صحرا که خدا ساخته بود هوشیارتر بود و به زن‏ حوا  گفت: آیا خدا حقیقتا گفته است که از همه درختان باغ نخورید زن‏ به مار گفت از میوه درختان باغ می‏خوریم لکن از میوه درختی که در وسط باغ‏ است خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس نکنید مبادا بمیرید .مار به زن‏ گفت نخواهید مرد، بلکه خدا می‏داند در روزی که از آن بخورید چشمان‏ شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود و چون زن دید که آن‏ درخت برای خوراک نیکو است و به نظر درختی دلپذیر و دانش‏ افزاست پس از میوه‏اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند ،پس برگهای انجیر دوخته برای خویشتن ساختند.در آیه 23 از همین باب می‏گوید : و خداوند گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف‏ نیک و بد گردیده اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند  . طبق این برداشت از انسان و خدا ، این است که انسان عارف نیک و بد نگردد و آگاه نشود ، شجره‏ ممنوعه ، شجره آگاهی است ، انسان با سرپیچی‏ از تعلیمات  به آگاهی و معرفت می‏رسد و به همین دلیل‏ از بهشت خدا رانده می‏شود . بر اساس این برداشت ، همه وسوسه‏ها ، وسوسه آگاهی است ، پس شیطان‏ وسوسه‏گر ، همان عقل است .برای ما مسلمانان که از قرآن آموخته‏ایم خداوند همه ( حقایق ) را به آدم آموخت و آنگاه فرشتگان را امر فرمود که آدم را سجده کنند و شیطان‏ از آن جهت رانده درگاه شد که بر خلیفه الله آگاه به حقایق سجده نکرد ، و سنت به ما آموخته است که شجره ممنوعه ، طمع ، حرص و چیزی از این مقوله‏ بود یعنی چیزی که به حیوانیت آدم مربوط می‏شد نه به انسانیت او ، و شیطان وسوسه‏گر همواره بر ضد عقل و مطابق هوای نفس حیوانی وسوسه می‏کند و آنچه در وجود انسان مظهر شیطان است ، نفس اماره است نه عقل آدمی ، آری‏ برای ما که چنین آموخته‏ایم ، آنچه در سفر پیدایش می‏بینیم سخت شگفت‏آور است . همین برداشت است که تاریخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخیر به‏ عصر ایمان و عصرعلم تقسیم می‏کند ، و علم و ایمان را در مقابل یکدیگر قرار می‏دهد ، در صورتی که تاریخ تمدن اسلامی تقسیم می‏شود به عصر شکوفائی‏ که عصر علم و ایمان است ، و عصر انحطاط که علم و ایمان تواما انحطاط یافته‏اند. ما مسلمانان باید خود را از این برداشت غلط که خسارتهای جبران‏ ناپذیر بر علم وبر ایمان وارد کرد بر کنار بداریم و کورکورانه تضاد علم‏ و ایمان را امری مسلم تلقی نکنیم . ما اکنون می‏خواهیم با یک بینش تحلیلی وارد این مساله بشویم و با دیدی‏ عالمانه به بحث بپردازیم که آیا واقعا این دو وجهه و دو پایه انسانیت‏ هر یک به دوره‏ای تعلق دارد ؟ آیا انسان محکوم است که درهر دوره‏ای فقط نیمی از انسانیت را داشته باشد ؟ آیا همیشه محکوم به یکی از دو نوع بدبختی است : بدبختیهای ناشی از جهل و نادانی ، و بدبختیهای ناشی از بی ایمانی . بعدا روشن خواهد شد که هر ایمانی ، خواه‏ناخواه ، بر یک تفکر خاص و یک برداشت ویژه از جهان و هستی مبتنی است  و بدون شک بسیاری از برداشتها و تفسیرها درباره جهان ، هر چند می‏تواند مبنای یک ایمان و دلبستگی واقع شود ، با اصول منطقی و علمی سازگار نیست و ناچار طرد شدنی‏ است سخن در این نیست ، سخن در این است که آیا نوعی تفکر و برداشت از جهان و نوعی تفسیر از هستی وجود دارد که هم از ناحیه علم و فلسفه و منطق‏ حمایت شود و هم بتواند زیربنائی استوار برای ایمانی سعادتبخش باشد ؟ اگر روشن شد که چنین برداشت و تفکر و جهان بینیئی وجود دارد پس انسان‏ محکوم به یکی از دو بدبختی نیست . در رابطه علم و ایمان از دو ناحیه می‏توان سخن گفت : یکی اینکه آیا تفسیر و برداشتی که ایمانزا و آرمانخیز باشد و در عین حال مورد تایید منطق باشد وجود دارد یا تمام تفکراتی که علم و فلسفه به ما می‏دهد همه بر ضد ایمانها و دلبستگیها و امیدها و خوشبینی‏هااست ؟ این همان مساله‏ای است که بعدا تحت عنوان جهان بینی درباره آن‏ گفتگو خواهیم کرد . ناحیه دیگر ، ناحیه تاثیرات علم از یک طرف و ایمان از طرف دیگر بر روی انسان است .آیا علم به چیزی می‏خواند و ایمان به چیز دیگری ضد آن ؟ یا علم و ایمان متمم و مکمل‏ یکدیگرند ، علم نیمی از ما را می‏سازد و ایمان نیمی دیگر را هماهنگ با آن‏ ؟ پس ببینیم علم به ما چه می‏دهد و ایمان چه ؟ علم به ما روشنائی و توانائی می‏بخشد و ایمان عشق و امید وعلم‏ ابزار می‏سازد و ایمان مقصد ، علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز ، علم‏ زیبائی اندیشه است و ایمان زیبائی احساس .این نیاز انسان به علم و ایمان تواما ، سخت توجه اندیشمندان را اعم از مذهبی و غیر مذهبی برانگیخته است . علامه محمد اقبال لاهوری می‏گوید : بشریت امروز به سه چیز نیازمند است : تعبیری روحانی از جهان ، آزادی‏ روحانی فرد ، و اصولی اساسی و دارای تاثیر جهانی که تکامل اجتماع بشری را بر مبنای روحانی توجیه کند. شک نیست که اروپای جدید ، دستگاههای‏ اندیشه‏ای و مثالی در این رشته‏ها تاسیس کرده است ، ولی تجربه نشان می‏دهد که حقیقتی که از راه عقل محض به دست آید ، نمی‏تواند آن حرارت اعتقاد زنده‏ای را داشته باشد که تنها با الهام شخصی حاصل می‏شود به همین دلیل‏ است که عقل محض چندان تاثیری در نوع بشر نکرده ، در صورتی که دین ، پیوسته مایه ارتقای افراد و تغییر شکل جوامع بشری بوده، مثالیگری اروپا هرگز به صورت عامل زنده‏ای در حیات آن نیامده و نتیجه آن من سرگردانی‏ است که در میان دموکراسیهای ناسازگار با یکدیگر به جستجوی خود می‏پردازد که کار آنها منحصرا بهره‏کشی از درویشان به سود توانگران است .سخن مرا باور کنید که اروپای امروز بزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریت‏ است، از طرف دیگر مسلمانان مالک اندیشه‏ها ئی مبنی‏ بر وحی می‏باشند که چون از درونی‏ترین ژرفای زندگی بیان می‏شود ، به ظاهری‏ بودن آن رنگ باطنی می‏دهد. برای فرد مسلمان شالوده روحانی زندگی ، امری‏ اعتقادی است و برای دفاع از این اعتقاد به آسانی جان خود را فدا می‏کند.   ویل‏دورانت نویسنده معروف " تاریخ تمدن " با اینکه غیر مذهبی است‏ می‏گوید : اختلاف دنیای قدیم با دنیای ماشینی جدید فقط در وسائل است نه در مقاصد چه خواهید گفت اگر همه پیشرفتهای ما ، تنها اصلاح روشها و وسائل باشد نه‏ بهبود غایات و مقاصد ؟ هم او می‏گوید : ثروت خستگی آور است ، عقل و حکمت نور ضعیف سردی است ، اما عشق‏ است که باباری خارج از حدود بیان ، دلها را گرم می‏کند. امروز غالبا دریافته‏اند که سیانتیسم ( علم گرائی محض ) و تربیت علمی‏ خالص ، از ساختن انسان تمام ناتوان است ، تربیت علمی خالص ، نیمه‏ انسان می‏سازد نه انسان تمام محصول این تربیت ، ماده خام انسان است نه‏ انسان ساخته شده انسان توانا و قدرتمند می‏سازد نه انسان با فضیلت انسان‏ تک ساحتی می‏سازد نه انسان چند ساحتی امروز همه دریافته‏اند که عصر علم‏ محض به پایان رسیده است و یک خلاء آرمانی جامعه‏ها را تهدید می‏کند. برخی‏ می‏خواهند این خلاء را با فلسفه محض پر کنند بعضی دست به دامن ادبیات وهنروعلوم انسانی شده‏اند. در کشور ما نیز کم و بیش پیشنهاد فرهنگ انسانگرا و مخصوصا ادبیات عرفانی از قبیل ادبیات مولوی‏ و سعدی و حافظ برای پرکردن این خلاء معنوی و آرمانی مطرح است ، غافل از اینکه این ادبیات روح و جاذبه خود را از مذهب گرفته است روح انسانگرائی این ادبیات همان روح مذهبی اسلامی است وگرنه چرا برخی‏ ادبیات نوین امروزی با همه تظاهر به انسانگرائی اینهمه سرد و بی روح و بی جاذبه است ؟  محتوای انسانی ادبیات عرفانی ما ناشی از نوعی تفکر درباره جهان و انسان است که همان تفکر اسلامی است اگر روح اسلامی را از این شاهکارهای ادبی بگیریم تفاله‏ای و اندام مرده‏ای بیش باقی نمی‏ماند . ویل‏دورانت از کسانی است که این خلاء را حس می‏کند و ادبیات و فلسفه و هنر را برای پرکردن آن پیشنهاد می‏کند . می‏گوید : ضرر و خسرانی که متوجه مدارس و دانشگاههای ما است ، بیشتر از نظریه‏ تربیتی اسپنسر است که تربیت را سازگار کردن انسان با محیط خود تعریف کرده است این تعریف ، مرده و مکانیکی است و از فلسفه " برتری‏ مکانیک " برخاسته است ، و هر ذهن و روح خلاق از آن متنفر است. نتیجه‏ این شده که مدارس ما از علوم نظری و مکانیکی پرشده است و از موضوعات‏ ادبیات و تاریخ و فلسفه و هنر که به قول خودشان بی فائده است خالی‏ مانده است. تربیتی که فقط علمی باشد محصولش جز ابزار چیزی نیست ، شخص‏ را از زیبائی بیگانه می‏سازد و او را از حکمت جدا می‏کند .برای دنیا بهتر آن بود که اسپنسر کتابی نمی‏نوشت  .عجبا با اینکه ویل‏دورانت اعتراف می‏کند که خلاء موجود در درجه اول یک‏  خلاء آرمانی " است ، خلاء است در ناحیه مقاصد و غایات و آرمانها ، خلاء است که به پوچیگرائی منتهی شده است ، با اینکه تصدیق می‏کند که این‏ خلاء ، خلاء نوعی تفکر و نوعی ایمان به مقاصد و اهداف انسانی است. با همه اینها می‏پندارد که با هر نوع معنویتی هرچند از حدود قوه تخیل تجاوز نکند چاره پذیر است ، می‏پندارد سرگرمی به تاریخ و هنر و زیبائی و شعر و موسیقی قادراست چنین خلاء را که از عمق فطرت آرمانخواه و کمال مطلوب‏ جوی انسان ناشی می‏شود پرکند.

  جانشینی علم و ایمان

دانستیم که علم و ایمان نه تنها با یکدیگر تضادی ندارند بلکه مکمل و متمم یکدیگرند ،اکنون پرسش دیگری مطرح است : آیا ممکن است ایندو جای‏ یکدیگر را پر کنند ؟ پس از آنکه شناختیم نقش علم چیست و نقش ایمان چیست ، نیاز چندانی‏
به طرح و پاسخ این پرسش نیست بدیهی است که نه علم می‏تواند جانشین‏ ایمان گردد و نه ایمان می‏تواند جانشین علم گردد. تجربه‏های تاریخی نشان داده است که جدائی علم و ایمان خسارتهای غیر قابل جبران به بارآورده است .ایمان مؤمنان نادان وسیله‏ای‏ می‏شود در دست منافقان زیرک که نمونه‏اش را در خوارج صدر اسلام و در دوره‏های بعد به اشکال مختلف دیده و می‏بینیم .علم بدون ایمان نیزچراغی است در نیمه‏ شب در دست دزد برای گزیده‏تر بردن کالا این است که انسان عالم بی ایمان‏ امروز ، با انسان جاهل بی ایمان دیروز ، از نظر طبیعت و ماهیت رفتارها و کردارها کوچکترین تفاوتی ندارد ؟ ممکن است گفته شود مگر نه این است که علم ، هم روشنائی است و هم‏ توانائی ؟ روشنائی و توانائی بودن علم اختصاص به جهان بیرون ندارد ، جهان درون ما را نیز بر ما روشن می‏کند و به ما می‏نمایاند و در نتیجه ما را بر تغییر جهان درون نیز توانا می‏سازد پس علم ، هم می‏تواند جهان را بسازد و هم انسان را ، پس هم کارخودش را انجام می‏دهد ( جهانسازی ) و هم کار ایمان را ( انسانسازی ) پاسخ این‏ است که همه اینها صحیح است ، اما نکته اساسی این است که قدرت و توانائی علم ، از نوع قدرت و توانائی ابزار است ، یعنی بستگی دارد به‏ اراده و فرمان انسان. انسان در هر ناحیه بخواهد کاری انجام دهد با ابزار علم بهتر می‏تواند انجام دهد ، این است که می‏گوییم علم بهترین مدد کار انسان است برای وصول به مقاصد و پیمودن راههائی که انسان برای طی کردن‏ انتخاب کرده است . اما سخن در جای دیگر است ، سخن در این است که انسان پیش از آن که‏ ابزار را به کار اندازد مقصد را در نظر گرفته است ابزارها همواره در طریق مقصدها استخدام می‏شوند مقصدها از کجا پیدا شده است ؟ انسان به حکم‏ اینکه از روی طبع ، حیوان است و به صورت اکتسابی انسان ، تدریجا در پرتو ایمان باید پرورش یابد ، به طبع‏ خود به سوی مقاصد طبیعی حیوانی فردی مادی خود خواهانه خود حرکت می‏کند و ابزارها را در همین طریق مورد بهره‏برداری قرار می‏دهد از این رو نیازمند نیروئی است که ابزار انسان و مقصد انسان نباشد بلکه انسان را مانند ابزاری در جهت خود سوق دهد .نیازمند به نیروئی است که انسان را از درون‏ منفجر سازد و استعدادهای نهانی او را به فعلیت برساند ، این‏ کاری است که از علم و کشف قوانین حاکم بر طبیعت و بر انسان ساخته‏ نیست اینگونه گرانبها شدن برخی ارزشها در روح‏ آدمی است و آن خود یک سلسله گرایشهای متعالی در انسان است که آن‏ گرایشها به نوبه خود ناشی از برداشتی خاص و طرز تفکری خاص درباره جهان و انسان‏ است که نه در لابراتوارها می‏توان به آن دست یافت و نه از محتوای قیاسها و استدلالها، آن برداشتها همانهاست که در آینده توضیح خواهیم داد که از دسترس علم بیرون است . تاریخ گذشته و حال نشان داده که تفکیک علم و ایمان از یکدیگر چه‏ نتایجی به بار می‏آورد ،آنجا که ایمان بوده و علم نبوده است منشا تعصبها  و احیانا کشمکشهای زیانبار شده‏ است .تاریخ گذشته بشر پراست از اینگونه امور . آنجا که علم بوده و جای ایمان خالی مانده است مانند برخی جوامع عصر حاضر ، تمام قدرت علمی صرف خودخواهی‏ها و خودپرستی‏ها و نیرنگ بازی‏ها شده‏ است . دو سه قرن گذشته را می‏توان دوره پرستش علم و گریز از ایمان دانست‏. دانشمندان بسیاری معتقد شدند که همه مشکلات بشر با سرانگشت علم گشوده‏ خواهد شد ، ولی تجربه خلاف آن را ثابت کرد امروز دیگر اندیشمندی یافت‏ نمی‏شود که نیاز انسان را به نوعی ایمان ولو ایمان غیر مذهبی که به هر حال‏ امری ماورا علم است انکار کند . برتراندراسل با آنکه گرایشهای مادی دارد اعتراف می‏کند که : کاری که منظور آن فقط در آمد باشد ، نتیجه مفیدی بار نخواهد آورد برای‏ چنین نتیجه‏ای باید کاری پیشه کرد که در آن پاسخ بگویند . جورج سارتن  چنین بیان می‏کند:  علم در بعضی زمینه‏ها ترقیات عظیم و شگفت کرده است ولی در زمینه‏های‏ دیگر مثلا سیاست ملی یا بین‏المللی که مربوط است به روابط افراد انسان با یکدیگر ، هنوزپیشرفت نکرده. جورج سارتن اعتراف می کند که ایمانی که مورد نیاز انسان است ایمان دینی‏ و مذهبی است. وی درباره نیاز انسان به مثلث " هنر و دین و علم " چنین‏ می‏گوید : هنر ، زیبائی را آشکار می‏سازد و همین جهت مایه شادی زندگی می‏شود ،دین‏ محبت می‏آورد و موسیقی زندگی است، علم با حق و راستی و عقل سر و کار دارد و مایه هوشیاری نوع بشراست. می‏شودگفت ما به هر سه اینها نیازمندیم.

ایمان مذهبی

از مباحث پیش روشن شد که انسان نمی‏تواند بدون داشتن ایده و آرمان و ایمان ، زندگی سالم داشته باشد و یا کاری مفید و ثمر بخش برای بشریت و تمدن بشری انجام دهد، انسان فاقد هرگونه ایده و ایمان ، یا به صورت‏ موجودی غرق درخودخواهی در می‏آید و به صورت موجودی مردد و سرگردان که تکلیف خویش را در زندگی در مسائل اخلاقی و اجتماعی نمی‏دانددرمی اید. انسان اگر به مکتب و عقیده و ایمانی پیوسته باشد تکلیفش روشن است ، و اما اگر مکتب و آئینی تکلیفش را روشن نکرده باشد همواره مردد و سر می‏برد ، گاهی به این سو کشیده می‏شود و گاهی به آن سو ، موجودی می‏گردد نا هماهنگ، آری  دراصل ضرورت پیوستن به یک مکتب و یک ایده تردیدی نیست . آن چیزی که لازم است مورد توجه واقع شود این است که تنها ایمان مذهبی‏ قادر است که انسان را به صورت یک " مؤمن " واقعی در آورد ، هم‏ خودخواهی و خودپرستی را تحت الشعاع ایمان و عقیده قرار دهد ، و هم نوعی " تعبد " و " تسلیم " در فرد ایجاد کند به طوری که انسان در کوچکترین مسئله‏ای که مکتب عرضه می‏دارد به خود تردید راه ندهد ، و هم آن‏ را به صورت یک شی‏ء عزیز و محبوب و گرانبها در آورد در حدی که زندگی‏ بدون آن برایش هیچ و پوچ و بی معنی باشد ، و با نوعی غیرت و تعصب از آن حمایت کند . گرایشهای ایمانی مذهبی موجب آن است که انسان تلاشهائی علی رغم‏ گرایشهای طبیعی فردی انجام دهد و احیانا هستی و حیثیت خود را در راه‏ ایمان خویش فدا سازد ،این در صورتی میسر است که ایده انسان جنبه تقدس‏ پیدا کند .تنها نیروی مذهبی است که‏ قادر است به ایده‏ها تقدس ببخشد و حکم آنها را در کمال قدرت بر انسان‏ جاری سازد . گاهی افرادی نه از راه ایده و عقیده مذهبی بلکه تحت فشار عقده‏ها ، کینه توزی‏ها ، انتقام گیری‏ها و بالاخره به صورت عکس العمل شدید در برابر احساس فشارها و ستمها ، دست به فداکاری می‏زنند و از جان و مال و همه‏ حیثیات خود می‏گذرند ، همچنانکه نظایرش را در گوشه و کنار جهان می‏بینیم. ولی تفاوت یک ایده مذهبی و غیر مذهبی این است که آنجا که پای عقیده‏ مذهبی به میان آید و به ایده قداست ببخشد ، فداکاریهااز روی کمال رضایت و به طور طبیعی صورت می‏گیرد. فرق است میان کاری که‏ از روی رضا و ایمان صورت گیرد که نوعی انتخاب است  با کاری که تحت‏ تاثیر عقده‏ها و فشارهای ناراحت کننده درونی صورت می‏گیرد که نوعی انفجار است .اگر جهان بینی انسان ، صرفا جهان بینی مادی و براساس انحصار واقعیت در محسوسات باشد ، هر گونه ایده پرستی و آرمانخواهی اجتماعی و انسانی برخلاف واقعیات محسوسی است که انسان در آن هنگام در روابط خود با جهان احساس می‏کند . آنچه نتیجه جهان بینی حسی است خودپرستی است نه ایده پرستی. ایده پرستی‏ اگر براساس یک جهان بینی که نتیجه منطقی‏اش آن ایده است نباشد از حدود خیالپرستی تجاوز نمی‏کند ، یعنی انسان باید جهانی مجزا از واقعیتهای موجود در درون خود و از خیال خود بسازد و با همان خوش باشد ولی اگر ایده پرستی‏ ناشی از دین و مذهب باشد ، متکی به نوعی جهان بینی است که نتیجه منطقی‏ آن جهان بینی پیروی از ایده‏ها و آرمانهای اجتماعی است. ایمان مذهبی‏ پیوندی است دوستانه میان انسان و جهان ، و به عبارت دیگر نوعی هماهنگی‏ است میان انسان و آرمانهای کلی جهان ، اما ایمان و آرمانهای غیر مذهبی‏ نوعی " بریدگی " از جهان و ساختن جهانی خیالی برای خود است که به هیچ‏ وجه از جهان بیرون حمایت نمی‏شود . ایمان مذهبی قیافه جهان را در نظر انسان تغییر می‏دهد ، عناصری‏ علاوه بر عناصر محسوس ، در ساختمان جهان ارائه می‏دهد ، جهان خشک و سرد مکانیکی و مادی را به جهانی جاندار و آگاه تبدیل می‏کند. ایمان مذهبی تلقی انسان را نسبت به جهان و خلقت دگرگون می‏سازد . ویلیام جیمس فیلسوف و روانشناس آمریکائی اوایل قرن بیستم می‏گوید : دنیائی که یک فکر مذهبی به ما عرضه می‏کند نه تنها همان دنیای مادی‏ است که قیافه آن عوض شده باشد بلکه در ساختمان آن عالم چیزهای بیشتری‏ است . گذشته از همه اینها گرایش به سوی حقایق و واقعیاتی مقدس و قابل‏ پرستش ، در سرشت فردهست .انسان کانون یک سلسله تمایلات و استعدادهای غیر مادی بالقوه است که آماده پرورش است. تمایلات انسان‏ منحصر به تمایلات مادی نیست و گرایشهای معنوی صرفا تلقینی و اکتسابی‏ نیست این حقیقتی است که علم آن را تایید می‏کند . ویلیام جیمس می‏گوید : هر قدر انگیزه و محرک میلهای ما از این عالم سرچشمه گرفته باشد ، غالب میلها و آرزوهای ما از عالم ماوراء طبیعت سرچشمه گرفته ، چرا که‏ غالب آنها با حسابهای مادی جور در نمی‏آید  . این میلها چون وجود دارد باید پرورش یابدو اگر درست پرورش نیابد در یک مسیر انحرافی واقع می‏شود و زیانهای غیر قابل تصوری به بار می‏آورد ، همچنانکه بت پرستیها ، انسان پرستیها ، طبیعت پرستی‏ها و هزاران پرستشهای دیگر معلول همین جریان‏ است . اریک فروم می‏گوید : هیچکس نیست که نسبت به دینی نیازمند نباشد و حدودی برای جهت یابی و موضوعی برای دلبستگی خویش نخواهد .او خود ممکن است از مجموعه اعتقاداتش ‏ به عنوان دین ، ممتاز از عقاید غیردینی آگاه نباشد ، و ممکن است برعکس‏ ، فکر کند که هیچ دینی ندارد و معنای دلبستگی خود را به غایاتی ظاهرا غیردینی مانند قدرت و پول یا کامیابی فقط نشانه علاقه به امور عملی و موافق مصلحت بداند. مساله بر سر این نیست که انسان دین دارد یا ندارد بلکه این است که کدام " دین " را دارد.مقصود این روانشناس این است که انسان بدون پرستش‏ نمی‏تواند زندگی کند ،فرضا خدای یگانه را نشناسد و نپرستد ، چیزی دیگر را به عنوان حقیقت برتر خواهد ساخت و او را موضوع ایمان و پرستش خود قرار خواهد داد . پس چون ضرورت دارد بشر ایده و آرمان و ایمانی داشته باشد ، و از طرفی‏ ایمان مذهبی تنها ایمانی است که قادر است بشر را زیر نفوذ واقعی خود قرار دهد ، و از طرف دیگر انسان به حکم سرشت خویش در جستجوی چیزی است‏ که آن را تقدیس و پرستش کند ، تنها راه این است که ایمان مذهبی را تقویت کنیم . قرآن کریم اولین کتابی است که اولا در کمال صراحت ، ایمان مذهبی را نوعی هماهنگی با دستگاه آفرینش خوانده است :( ا فغیر دین الله یبغون و له اسلم من فی السموات و الارض). یا چیز دیگری جز دین خدا را جستجو می‏کنند و حال آنکه هر که در آسمانها و زمین است سر بر فرمان او است . و ثانیا ایمان مذهبی را جزء سرشت انسانها معرفی کرده است) :  فاقم وجهک للدین حنیفا فطره الله التی فطر الناس علیه .( حق گرایانه روی خود را به سوی دین کن ، همان که سرشت خدائی است که‏ مردم را بر آن سرشته است.

 

 

 آثار و فوائد ایمان

الف:هجت و انبساط

اولین اثر ایمان مذهبی ، از نظر بهجت زائی و انبساط آفرینی " خوشبینی‏"است ، خوشبینی به جهان و خلقت و هستی ایمان مذهبی از آن جهت که‏ تلقی انسان را نسبت به جهان شکل خاص می‏دهد به این نحو که آفرینش را هدفدار و هدف را خیر و تکامل و سعادت معرفی می‏کند طبعا دید انسان را نسبت به نظام کلی هستی و قوانین حاکم بر آن خوشبینانه می‏سازد. حالت فرد با ایمان در کشور هستی ، مانند حالت فردی است که در کشوری زندگی می‏کند که قوانین و تشکیلات و نظامات آن کشور را صحیح و عادلانه می‏داند ، و قهرا زمینه ترقی و تعالی‏ را برای خودش و همه افراد دیگر فراهم می‏بیند و معتقد است که تنها چیزی‏ که ممکن است موجب عقب ماندگی او بشود تنبلی و بی تجربگی خود او و انسانهائی مانند او است که مانند او مکلف و مسؤولند . از نظر چنین شخصی مسؤول عقب ماندگی او خودش است نه تشکیلات و نظامات کشور ، و هر نقصی وجود دارد از آنجاست که او و امثال او وظیفه و مسؤولیت خویش را انجام نداده‏اند .این اندیشه طبعا او را به غیرت می‏آورد و با خوشبینی و امیدواری به حرکت و جنبش وا می دارد.‏ دومین اثر ایمان مذهبی از نظر بهجت زائی و انبساط آفرینی ، " روشندلی‏ " است، انسان همینکه به حکم ایمان مذهبی جهان را به نور حق و حقیقت‏ روشن دید ، همین روشن بینی ، فضای روح او را روشن می‏کند و در حکم چراغی‏ می‏گردد که در درونش روشن شده باشد ، برخلاف یک فرد بی ایمان که جهان در نظرش خالی از درک و بینش و روشنائی است ، و به همین سبب خانه دل خودش‏ هم در این تاریکخانه که خود فرض کرده تاریک و مظلم است . سومین اثر ایمان مذهبی از نظر تولید بهجت و انبساط  " امیدواری " به نتیجه خوب تلاش خوب است . از نظر منطق مادی ، جهان نسبت به مردمی که در راه صحیح و یا راه باطل‏ ، راه عدالت یا راه ظلم راه درستی یا راه نادرستی می‏روند بی طرف و بی‏ تفاوت است ، نتیجه کارشان بسته است تنها به یک چیز " مقدار تلاش " و بس . ولی در منطق فرد با ایمان ، جهان نسبت به تلاش این دو دسته بی طرف و بی تفاوت نیست ، عکس العمل جهان در برابر این دو نوع تلاش یکسان نیست‏ بلکه دستگاه آفرینش حامی مردمی است که در راه حق و حقیقت و درستی و عدالت و خیرخواهی تلاش می‏کنند) :  ان تنصروا الله ینصرکم  .( اگر خدا را یاری کنید ( در راه حق گام بردارید ) خداوند شما را یاری‏ می‏کند.چهارمین اثر ایمان مذهبی از نظرگاه بهجت و انبساط ،" آرامش خاطر" است‏ انسان فطرتا جویای سعادت خویش است ، از تصور وصول به سعادت غرق در مسرت می‏گردد ، و از فکر یک آینده شوم و مقرون به محرومیت لرزه‏ براندامش می‏افتد ، سخت دچار دلهره و اضطراب می‏گردد آنچه مایه سعادت‏ می‏گردد دو چیز است :  (1)  تلاش( 2) .   اطمینان به شرایط محیط . . یکی دیگر از آثار ایمان مذهبی از جنبه انبساط بخشی ، برخورداری بیشتر از یک سلسله" لذتها" است که لذت معنوی نامیده می‏شود. انسان دو گونه لذت‏ دارد : یک نوع ، لذتهائی است که به یکی از حواس انسان تعلق دارد که در اثر برقراری نوعی ارتباط میان یک عضو از اعضاء با یکی از مواد خارجی‏ حاصل می‏شود ، مانند لذتی که چشم از راه دیدن و گوش از راه شنیدن و دهان‏ از راه چشیدن و لامسه از راه تماس می‏برد نوع دیگر ، لذتهائی است که با عمق روح و وجدان آدمی مربوط است و به هیچ عضو خاص مربوط نیست و تحت‏
تاثیر برقراری رابطه با یک ماده بیرونی حاصل نمی‏شودلذات معنوی ، از لذات مادی هم قویتر است از اینگونه لذات است عابدان‏ عارف که عبادتشان توام با حضور و خضوع و استغراق است، بالاترین لذتها را از عبادت می‏برند در زبان دین از " طعم ایمان " و " حلاوت ایمان " یاد شده است ایمان حلاوتی دارد فوق همه حلاوتها لذت معنوی آنگاه مضاعف‏ می‏شود که کارهائی از قبیل کسب علم ، احسان ، خدمت ، موفقیت و پیروزی ، از حسدینی ناشی گردد و برای خدا انجام شود و در قلمرو " عبادت " قرار گیرد.

ب . نقش ایمان در بهبود روابط اجتماعی

انسان مانند برخی از جانداران دیگر ، اجتماعی آفریده شده است ، فرد به‏ تنهائی قادر نیست نیازهای خویش را برطرف سازد ، زندگی باید به صورت‏ یک " شرکت " درآید که همه در وظایف و بهره‏ها سهیم باشند و یک نوع‏  تقسیم کار " میان افراد برقرار شود ، با این تفاوت میان انسان و سایر جاندارهای اجتماعی مانند زنبور عسل که در آنها تقسیم کار و وظیفه به‏ حکم غریزه و به فرمان طبیعت صورت گرفته است ، و امکان هر نوع تخلف و سرپیچی از آنها گرفته شده است ، برخلاف انسان که موجودی آزاد و مختار است و کار خویش را آزادانه و به عنوان " وظیفه " و " تکلیف " باید انجام دهد. به عبارت دیگر آن جاندارها همانطور که نیازهاشان اجتماعی است‏ ، غرایز اجتماعی نیز به صورت جبری حاکم بر آنهاست انسان نیازهایش‏ اجتماعی است بدون آنکه چنان غرایزی بر او حکومت کند غرایز اجتماعی‏ انسان به صورت یک سلسله " تقاضا " در باطن انسان وجود دارد که در سایه تعلیم و تربیت باید پرورش یابد . زندگی سالم اجتماعی آن است که افراد قوانین و حدود و حقوق یکدیگر را محترم شمارند . آن چیزی که بیش از هر چیز حق را محترم ، عدالت را مقدس ، دلها را به‏ یکدیگر مهربان ، و اعتماد متقابل را میان افراد برقرار می‏سازد ، تقوا وعفاف را تا عمق وجدان آدمی نفوذ می‏دهد ، به ارزشهای اخلاقی اعتبار می‏بخشد ، شجاعت مقابله با ستم ایجاد می‏کند و همه افراد را مانند اعضای یک پیکر به هم پیوند می‏دهد و متحد می‏کند ، ایمان مذهبی است .

ج . کاهش ناراحتیها

زندگی بشر ، خواه‏ناخواه همچنانکه خوشیها ، شیرینیها و کامیابیها دارد ، رنجها ، مصائب ، شکستها دارد بسیاری از آنها قابل پیشگیری یا برطرف کردن است هر چند پس از تلاش زیاد بدیهی است که بشر موظف است با طبیعت پنجه نرم کند ،تلخیها را تبدیل به شیرینی نماید اما پاره‏ای از حوادث جهان قابل پیشگیری‏ و یا برطرف ساختن نیست ، مثلا پیری انسان خواه‏ناخواه به سوی پیری گام بر می‏دارد و چراغ‏ عمرش رو به خاموشی می‏رود ، ناتوانی و ضعف پیری و سایر عوارض آن ، چهره‏ زندگی را دژم می‏کند به علاوه اندیشه مرگ و نیستی ، چشم بستن از هستی ، رفتن و جهان را به دیگران واگذاشتن ، به نوعی دیگر انسان را رنج می‏دهد . ایمان مذهبی در انسان نیروی مقاومت می‏آفریند ، تلخیها را شیرین‏ می‏گرداند انسان با ایمان می‏داند هر چیزی در جهان حساب معینی دارد و اگر عکس العملش در برابر تلخیها به نحو مطلوب باشد ، فرضا خود این غیر قابل جبران باشد به نحوی دیگر از طرف خداوند متعال جبران می‏شود پیری به‏
حکم این که پایان کار نیست و به علاوه یک فرد با ایمان همواره فراغت‏ خویش را با عبادت و انس با ذکر خدا پر می‏کند مطبوع و دوست داشتنی‏ می‏گردد به طوری که لذت زندگی در دوره پیری برای مردم خدا پرست از دوره‏
جوانی بیشتر می‏گردد . قیافه مرگ در چشم فرد با ایمان با آنچه در چشم فرد بی ایمان می‏نماید ، عوض می‏شود از نظر چنین فردی دیگر مرگ ، نیستی و فنا نیست ، انتقال از دنیائی فانی و گذرا به دنیائی باقی و پایدار ، و از جهانی کوچکتر به‏ جهانی بزرگتر است ، مرگ منتقل شدن از جهان عمل و کشت است به جهان‏ نتیجه و محصول از این رو چنین فردی نگرانیهای خویش را از مرگ ، با کوشش در کارهای نیک که در زبان دین " عمل صالح " نامیده می‏شود برطرف‏
می‏سازد . از نظر روانشناسان ، مسلم و قطعی است که اکثر بیماریهای روانی که ناشی‏ از ناراحتیهای روحی و تلخیهای زندگی است ، درمیان افراد غیر مذهبی دیده می‏شود افراد مذهبی به هر نسبت که ایمان قوی و محکم داشته باشند از این بیماریها مصونترند از این رو یکی از عوارض‏ زندگی عصر ما که در اثر ضعف ایمانهای مذهبی پدید آمده است افزایش‏
بیمارها و بیماریهای روانی و عصبی است.

مکتب ، ایدئولوژی

مکتب یا ایدئولوژی چیست و چگونه تعریف می‏شود ؟ چه ضرورتی است که‏ انسان به عنوان یک فرد و یا به عنوان عضو یک جامعه پیرو یک مکتب باشد و به یک ایدئولوژی بپیوندد و ایمان داشته باشد ؟ آیا وجود یک ایدئولوژی‏ برای فرد یا جامعه انسان ضروری است ؟ مقدمه‏ای اینجا لازم است . فعالیتهای انسان دو گونه است : التذاذی و تدبیری . فعالیتهای التذاذی همان فعالیتهای ساده‏ای است که انسان تحت تاثیر مستقیم غریزه و طبیعت و یا عادت  برای رسیدن‏ به یک لذت و یا فرار از یک رنج انجام می‏دهد مثلا تشنه می‏شود و به سوی‏ ظرف آب دست می‏برد ، گزنده‏ای می‏بیند و پا به فرار می‏گذارد . اینگونه کارها ، کارهائی است موافق و ملایم با میل ، و مستقیما با لذت‏ و رنج سر و کار داردو کار لذت آور با نوعی جاذبه ، انسان را به سوی خود می‏کشد و کار رنج آور با نوعی دافعه ، انسان را از خود دور می‏سازد . فعالیتهای تدبیری کارهائی است که خود آن کارها جاذبه یا دافعه‏ای‏ ندارند و غریزه و طبیعت ، انسان را به سوی آن کارها نمی‏کشاند وانسان را به حکم عقل و اراده به خاطر مصلحتی که در آنها نهفته است و یا به خاطر مصلحتی که در ترک آنها می‏بیند آنها را انجام می‏دهد یا ترک می‏کند ، یعنی علت غائی و نیروی محرک و برانگیزاننده انسان مصلحت است نه لذت. انسان کارهای تدبیری خویش را با نیروی عقل و اراده انجام‏ می‏دهد ، برخلاف کارهای التذاذی که به حکم احساس و میل صورت می‏گیرد ،معنی‏ اینکه به حکم عقل انجام می‏گیرد این است که نیروی حسابگر عقل ، خیر و کمال و یا لذتی را در دور دست می‏بیند و راه وصول به آن را که احیانا صعب‏العبور است کشف می‏کند. عقل و اراده هر اندازه نیرومندتر باشند فرمان خود را بهتر بر طبیعت - علی رغم تمایلاتش - تحمیل می‏نمایند. انسان در فعالیتهای تدبیری خود همواره یک طرح و نقشه را در مرحله عمل پیاده می‏کند. انسان هر اندازه از ناحیه عقل و اراده تکامل‏ یافته‏تر باشد ، فعالیتهایش بیشتر تدبیری است تا التذاذی ، و هر اندازه‏ به افق حیوانیت نزدیکتر باشد فعالیتهایش بیشتر التذاذی است تا تدبیری‏ ، زیرا فعالیت حیوان همه التذاذی است در حیوان احیانا فعالیتهایی که‏ نشان می‏دهد برای هدفها و نتیجه‏های دور دست است دیده می‏شود از قبیل لانه‏ ساختن‏ها ، مهاجرتها ، جفتگیریها و تولید نسلها ، ولی هیچیک از آنها آگاهانه و از روی وقوف به هدف و از روی تفکر برای پیدا کردن راه وصول و انتخاب وسیله صورت نمی‏گیرد بلکه با نوعی الهام جبری و غریزی از ماوراء ، صورت می‏گیرد. انسان از نظر فعالیتهای تدبیری تا آنجا دایره فعالیتش‏ گسترش می‏یابد که فعالیتهای التذاذیش را هم در بر می‏گیرد ، یعنی برنامه‏ ریزیهای مصلحتی تا آنجا ممکن است به دقت پی ریزی شود که لذتها در کادر مصلحتها قرار گیرد و هر لذتی در عین اینکه لذت است مصلحت هم باشد و هر فعالیت طبیعی در همان حال که پاسخگویی به دعوت طبیعت است ، اطاعت‏ فرمان عقل نیز باشد. اگر فعالیت تدبیری ، فعالیتهای التذاذی را زیر پوشش‏ خود قرار دهد ، و اگر فعالیتهای التذاذی ، بخشی از طرح کلی برنامه عام‏ تدبیری زندگی قرار گیرد ، طبیعت با عقل ، و میل با اراده ، انطباق‏ می‏یابند . فعالیت تدبیری به حکم آنکه بر محور یک سلسله غایات و اهداف دوردست انجام‏ می‏گردد ، خواه‏ناخواه نیازمند به طرح و برنامه و روش و انتخاب وسیله‏ برای وصول به مقصد است. برنامه‏ریز و تئوریسین و تعیین کننده راه و روش ، عقل فردی است‏ که البته به میزان معلومات و اطلاعات و آموخته‏ها و نیرومندی قضاوت او بستگی دارد . فعالیت تدبیری ، فرضا به اوج کمال خود برسد ، برای انسانی شدن‏ فعالیتهای انسان کافی نیست. فعالیت تدبیری انسان ، شرط لازم انسانیت‏ است ، زیرا نیمی از انسانیت انسان را عقل و علم و آگاهی و تدبیر او تشکیل می‏دهد ، امااین شرط کافی نیست فعالیت انسانی آنگاه انسانی است که‏ علاوه بر عقلانی بودن و ارادی بودن ، در جهت گرایشهای عالی انسانیت باشد و لااقل با گرایشهای عالی در تضاد نباشد ، والا جنایت آمیزترین فعالیتهای‏ بشری احیانا با تدبیرها و تیزهوشی‏ها و مال اندیشی‏ها و طرح ریزی‏ها صورت می‏گیرد .نقشه‏های شیطانی استعماری بهترین شاهد مدعا است در اصطلاحات دینی اسلامی ، نیروی تدبیر ، آنجا که از گرایشهای انسانی و ایمانی جدا می‏شود و در خدمت اهداف مادی و حیوانی قرار می‏گیرد "  شیطنت " نامیده شده است. بگذریم از این جهت که فعالیت تدبیری‏ ، لزوما انسانی نیست ، بلکه اگر بر محور هدفهای حیوانی باشد ، از فعالیتهای التذاذی حیوانی بسی خطرناکتر است مثلا حیوانی به خاطر پر کردن‏ شکم خود حیوانی یا انسانی را می‏درد ، ولی انسان تدبیرگر برای‏ مقصودی در همین حد ، شهرهایی را ویران و صدها هزار نفر نفوس بیگناه را به آتش می‏کشد آری ، بگذریم از این جهت  آیا اهداف عقل از نظر مجموع‏ مصالح فردی کافی است ؟ به عبارت دیگر : حد کارآیی عقل فردی از نظر ارائه مصالح فردی چیست ؟در اینکه نیروی عقل و تفکر و اندیشه برای تدبیرهای جزئی و محدود زندگی‏ ضروری و مفید است بحثی نیست انسان در زندگی همواره درمواجه با مسائلی‏ است از قبیل انتخاب دوست ، انتخاب رشته تحصیلی ، انتخاب همسر ، انتخاب شغل ، فعالیتهای نیکوکارانه ، مبارزه با ناراستیها و بدون شک در همه اینها نیازمند به تفکر و اندیشه و تدبیر است و هر چه بیشتر و بهتر بیندیشد موفقیت بیشتری کسب‏ می‏کند ، و احیانا نیازمند به تفکر و تجربه دیگران می‏شود ( اصل‏ مشورت ) در همه این موارد جزئی ، انسان طرح تهیه می‏کند و آن را به مرحله‏ اجرا در می‏آورد . در دایره کلی و وسیع چطور ؟ آیا انسان قادر است طرحی کلی برای همه‏ مسائل زندگی شخصی خود که همه را در بر گیرد و منطبق بر همه مصالح زندگی‏ او باشد بریزد ؟ می‏دانیم که برخی فیلسوفان به چنین " خودکفائی " معتقد بوده‏اند ، مدعی‏ شده‏اند که راه سعادت و شقاوت را کشف کرده‏ایم و با اعتماد به عقل و اراده ، خویشتن را خوشبخت می‏سازیم . اما از طرف دیگر می‏دانیم که در جهان دو فیلسوف یافت نمی‏شوند که در پیدا کردن این راه ، وحدت نظر داشته باشند خود سعادت که غایت اصلی و نهائی است و در ابتدا مفهومی واضح و بدیهی به نظر می‏رسد یکی از ابهام‏ آمیزترین مفاهیم است . اینکه سعادت چیست ؟ و با چه چیزهائی محقق می‏شود؟ شقاوت چیست ؟ و عوامل آن‏ کدام است ؟ هنوز به صورت یک مجهول مطرح است او ناشناخته باقی مانده‏ است چرا ؟ چون هنوز که هنوز است خود بشر و استعدادها و امکاناتش‏ ناشناخته است ! بالاتر اینکه ، انسان موجودی اجتماعی است زندگی اجتماعی هزارها مسئله و مشکل برایش به وجود می‏آورد که باید همه آنها را حل کند  وچون موجودی است اجتماعی ، سعادتش ، آمارنهایش ، راه و روشش ، با سعادتها و آرمانها و ملاکهای خیر و شرها و راه و روش‏ها و انتخاب‏ وسیله‏های دیگران آمیخته است ، نمی‏تواند راه خود را مستقل از دیگران‏ برگزیند ، سعادت خود را باید در شاهراهی جستجو کند که جامعه را به‏ سعادت و کمال برساند . اینجاست که نیاز به یک مکتب و ایدولوژی ، ضرورت خود را می‏نمایاند ، یعنی نیاز به یک تئوری کلی ، یک طرح جامع و هماهنگ و منسجم که هدف‏ اصلی ، کمال انسان و تامین سعادت همگانی است ، و در آن  خطوط اصلی و روشها ، بایدها و نبایدها ، خوبها و بدها ، هدفها و وسیله‏ها ، مشخص شده باشد و منبع الهام تکلیفها و مسؤولیتها برای همه‏ افراد بوده باشد. انسان از بدو پیدایش ، لااقل از دوره‏ای که رشد و توسعه زندگی اجتماعی‏ منجر به یک سلسله اختلافات شده است .نیازمند به ایدئولوژی و به‏ اصطلاح قرآن " شریعت " - بوده است. هر چه زمان گذشته و انسان رشد کرده‏ و تکامل یافته است ، این نیاز شدیدترشده است .در گذشته ، گرایشهای خونی‏ و نژادی و قومی و قبیله‏ای و ملی ، مانند یک " روح جمعی " بر جوامع‏ انسانی حاکم بود، این روح به نوبه خود یک سلسله آرمانهای جمعی به وجود می‏آورد ، و به جامعه وحدت و جهت می‏داد. رشد و تکامل‏ علمی و عقلی ، آن پیوندها را سست کرده است .علم به حکم خاصیت ذاتی خود تمایل به فردیت دارد ، عواطف را ضعیف و پیوندهای احساسی را سست می‏کند آنچه بشر امروزو به طریقی بشر فردا را وحدت و جهت می‏بخشد و آرمان مشترک می‏دهد ، یک ایدئولوژی جامع و کامل می باشد .اینچنین مکتبی را چه کسی قادر است طرح و پی ریزی کند ؟ بدون شک عقل‏ یک فرد قادر نیست .آیا انسان می‏تواند با استفاده از مجموع تجارب و معلومات گذشته و حال خود چنین طرحی بریزد ؟ اگر انسان را بالاترین مجهول برای خودش بدانیم ، به طریقی جامعه‏ انسانی و سعادت اجتماعی مجهولتر است پس چه باید کرد ؟ اینجا است که‏ اگر دیدی راستین درباره هستی و خلقت داشته باشیم ، نظام هستی را نظامی‏ متعادل بدانیم ، خلاء و پوچی را از هستی نفی نمائیم ، باید اعتراف کنیم‏ که دستگاه عظیم خلقت این نیاز بزرگ را ، این بزرگترین نیازها را ، مهمل‏ نگذاشته و از افقی مافوق افق عقل انسان ، یعنی افق وحی ، خطوط اصلی این‏ شاهراه را مشخص کرده است ( اصل نبوت ) کار عقل و علم ، حرکت در درون‏ این خطوط اصلی است چه زیبا و عالی گفته بوعلی در کتاب " نجات " آنجا که نیاز انسانها را به شریعت الهی که به وسیله انسانی ( نبی ) بیان شده‏ باشد توضیح می‏دهد می‏گوید) : فالحاجه الی هذا الانسان فی ان یبقی نوع الانسان و یتحصل وجوده اشد من‏ الحاجه الی انبات الشعر علی الحاجبین و تقعیر الاخمص من القدمین و اشیاء اخری من المنافع التی لاضروره الیها فی البقاء بل اکثر مالها انها تنفع فی‏ البقاء) . نیاز به نبی و بیان کننده شریعت الهی و ایدئولوژی انسانی در بقاء نوع‏ انسان و در رسیدن انسان به کمال وجودی انسانیش ، بسی بیشتر است از نیاز به رویانیدن مو بر ابروان و مقعر ساختن کف دوپا و منافعی دیگر از این قبیل که صرفا نافع در بقاء نوع انسانند بدون‏ آنکه ضرورت نوع ایجاب کند . یعنی دستگاه عظیم خلقت که نیازهای کوچک و غیرضروری را مهمل نگذاشته‏ است ، چگونه ممکن است ضروری‏ترین نیازها را مهمل بگذارد ؟ ! اما اگر از دیدی راستین درباره هستی و آفرینش محروم باشیم ، باید تسلیم شویم که انسان محکوم به سرگشتگی و گمراهی است ، و هر طرح و هر ایدئولوژی از طرف انسان سرگشته در این ظلمتکده طبیعت ، جز سرگرمی و سردرگمی چیزی نیست . با بیان فوق همچنانکه ضرورت وجود یک مکتب و ایدئولوژی نمایان می‏شود ، ضرورت پیوستن فرد به یک مکتب و ایدئولوژی نیز روشن می‏گردد . اما پیوستن یک فرد به یک ایدئولوژی آنگاه صورت واقعی به خود می‏گیرد که شکل " ایمان " به خود بگیرد ، و ایمان حقیقتی است که با زور و به‏ خاطر مصلحت صورت پذیر نیست با زور می‏توان به مطلبی تسلیم شد و گردن‏ نهاد ، ولی ایدئولوژی گردن نهادنی نیست ، ایدئولوژی پذیرفتنی و جذب‏ شدنی است ، ایدئولوژی ایمان می‏طلبد.  یک ایدئولوژی کار آمد ، از طرفی باید بر نوعی جهان بینی تکیه داشته‏ باشد که بتواند عقل را اقناع و اندیشه را تغذیه نماید، و از طرف دیگر بتواند منطقا از جهان بینی خودش هدفهایی استنتاج کند که کشش و جذبه‏ داشته باشند در این هنگام عشق و اقناع که دو عنصر اساسی ایمانند دست به‏ دست یکدیگر داده جهان را می‏سازند . در اینجا چند مساله هست که ناچاریم به طور اجمال و اختصارمطرح کنیم و تفصیل آنها را به فرصتی مناسبتر موکو می‏نماییم . الف . ایدئولوژیها دو گونه‏اند : انسانی و گروهی ایدئولوژیهای انسانی‏ یعنی ایدئولوژیهائی که مخاطب آنها نوع انسان است نه قوم یا نژاد یا طبقه خاص ، و داعیه نجات نوع انسان را دارد ، طرحی را که ارائه می‏دهد شامل همه انسانهاست نه دسته مخصوصی‏ ، پشتیبانان و حامیانی که جلب می‏کند از میان همه قشرها ، گروهها ، ملتها و طبقات است نه یک قشر یا گروه معین . ایدئولوژی گروهی ، برعکس ، مخاطبش گروه یا طبقه یا قشر خاص است و داعیه رهائی و نجات یا سیادت و برتری همان گروه را دارد و مخاطبش هم‏ تنها همان گروه است و طرحی هم که ارائه می‏دهد ویژه همان گروه است و تنها از میان همان گروه هم پشتیبان و حامی جذب می‏کند و سرباز می‏گیرد . هر یک از این دو نوع ایدئولوژی ، مبنی بر نوعی دید درباره انسان است‏ ایدئولوژی عام و انسانی مانند ایدئولوژی اسلامی نوعی شناخت از انسان دارد که از آن به فطرت تعبیر می‏شود از نظر اسلام ، انسان در جریان خلقت ، مقدم بر تاثیر عوامل تاریخی و عوامل اجتماعی ، دارای بعد وجودی خاص شده‏ و استعدادهایی والا که او را از حیوان متمایز می‏کند و به او هویت می‏بخشد به او داده شده است طبق این نظر انسان در متن خلقت او نوعی شعور و وجدان نوعی که در همه انسانها وجود دارد بهره‏مند شده و همان وجدان فطری‏ به او صلاحیت دعوت ، مخاطب واقع شدن ، حرکت و جنبش داده‏ است این ایدئولوژی‏ها با تکیه به وجدان فطری مشخص نوع انسان دعوت خود را آغاز می‏کنند و حرکت می‏آفرینند گروهی از ایدئولوژیها دیدی دیگر از انسان دارند از نظر این ایدئولوژیها ، انسان نوعی ، صلاحیت دعوت و طرف خطاب قرار گرفتن و حرکت و جنبش‏ ندارد ، زیرا شعور و وجدان و گرایشهای انسان تحت تاثیر عوامل تاریخی در حیات ملی و قومی ، و یا تحت تاثیر عوامل اجتماعی در موضع طبقاتی انسان‏ مشخص می‏شود انسان مطلق ، صرف نظر از عوامل تاریخی یا اجتماعی خاص ، نه‏ شعور دارد و نه وجدان و نه صلاحیت دعوت و خطاب ، بلکه موجودی انتزاعی‏ است نه عینی. مارکسیسم و همچنین فلسفه‏های ملی و قومی بر چنین دیدی از انسان مبتنی است خاستگاه این فلسفه‏ها منافع طبقاتی و یا احساسات قومی و نژادی و حداکثر فرهنگ قومی است . بدون شک ایدئولوژی اسلامی از نوع اول و خاستگاه آن فطرت انسان است‏ لهذا مخاطب اسلام " الناس = عموم مردم " است نه طبقه یا گروه‏ خاص اسلام عملا توانسته از میان همه گروهها حامی و پشتیبان جلب کند حتی‏ از میان طبقه‏ای که با آنها به نبرد برخاسته است یعنی طبقه‏ای علیه خود آن طبقه و از گروهی علیه منافع خود آن گروه ، بلکه شورانیدن یک‏ فرد علیه تبهکاری شخص خودش ، کاری است که اسلام فراوان در طول تاریخ‏ کرده و می‏کند اسلام به حکم آنکه دین است و در درونی‏ترین لایه‏های وجود انسان نفوذ می‏کند ، و از طرف دیگر برفطرت انسانی انسان تکیه دارد ، قادر است فرد را علیه تبهکاری خودش بشوراند و انقلاب خود علیه خود به وجود آورد که نامش " توبه " است. ایدئولوژیهای گروهی و طبقاتی تنها قدرت انقلابی‏شان شورانیدن فرد علیه فرد دیگر است ولی هرگز قادر نیستند انقلاب فرد علیه خود بر پا کنند ، همچنانکه قادر نیستند فرد را در درون خود از ناحیه خود تحت مراقبت و کنترل قرار دهد . اسلام به حکم اینکه مذهب است و به حکم اینکه دین خاتم است بیش از هر مذهب آسمانی دیگر - برای بر پا داشتن عدالت اجتماعی آمده است  وهدفش نجات محرومان و مستضعفان ، و نبرد و ستیز با ستم پیشگان‏ است اما مخاطب اسلام تنها محرومان و مستضعفان نیستند ، همچنانکه حامیان‏ خود را تنها از این طبقه جلب نکرده است اسلام حتی از میان طبقاتی که به‏ نبرد با آنها برخاسته است ، با تکیه به نیروی مذهب از یک طرف و برفطرت انسانی انسان از طرف دیگر ، به گواهی تاریخ سرباز گرفته است‏ اسلام تئوری پیروزی انسانیت بر حیوانیت ، علم بر جهل ، عدالت بر ظلم ، فضیلت بر رذیلت ، تقوا بر بی‏بند و باری ، توحید بر شرک است پیروزی‏ مستضعفان بر جباران و مستکبران یکی از مظاهر و مصادیق این پیروزیهاست . به دنبال بحث گذشته ، این مساله باید طرح شود که آیا فرهنگ اصیل‏ انسانی ماهیت یگانه دارد ؟ یا فرهنگ یگانه در کار نیست ، فرهنگ ، ماهیت قومی ، ملی یا طبقاتی دارد ، آنچه وجود دارد و یا در آینده وجود خواهد یافت فرهنگها است نه فرهنگ ؟ این مساله نیز وابسته به این است که آیا نوعیت انسان از فطرتی یگانه‏ و اصیل برخوردار است و همان فطرت اصیل و یگانه به فرهنگ انسان یگانگی‏می‏دهد ؟ و یا چنین فطرت یگانه‏ای در کار نیست ، فرهنگها ساخته عوامل‏ تاریخی ، قومی و جغرافیایی و یا ساخته گرایشهای منفعت طلبانه طبقاتی‏ است ؟ اسلام به حکم اینکه در جهان بینی‏اش قائل به فطرت یگانه است ، هم‏ طرفدار ایدئولوژی یگانه است و هم طرفدار فرهنگ یگانه بدیهی است که تنها یک ایدئولوژی انسانی نه گروهی ، و یک‏ ایدئولوژی یگانه نه ایدئولوژی مبنی بر تقسیم و تجزیه انسان ، یک‏ ایدئولوژی فطری نه یک ایدئولوژی سود گرایانه می‏تواند برارزشهای انسانی‏ متکی باشد و ماهیت انسانی داشته باشد . آیا هر ایدئولوژی وابسته به زمان و مکان است ؟ آیا انسان محکوم‏ است که در هر وضع زمانی متغیر و در هر شرایط محیطی و مکانی مختلف یک‏ ایدئولوژی ویژه داشته باشد ؟ آیا بر ایدئولوژی ، اصل اختلاف ( بر حسب‏ منطقه و مکان ) واصل نسخ و تبدیل ( بر حسب زما ن)حکمفرما است ؟ یا ایدئولوژی انسان همانطور که از نظر گروهی یگانه است‏ نه چند گانه ، از نظر زمانی و مکانی نیز یگانه است نه چند گانه ، به‏ عبارت دیگر همچنانکه از نظر گروهی ، عام است نه خاص ، از نظر زمانی و مکانی ، مطلق است نه نسبی . اینکه یک ایدئولوژی از نظر زمانی و مکانی مطلق باشد یا نسبی نیز به‏ نوبه خود از یک نظر بسته به این است که خاستگاهش فطرت نوعی انسان و هدفش سعادت نوع انسان باشد و یا خاستگاهش منافع گروهی و احساسات قومی‏ و طبقاتی باشد ، و از نظر دیگر بسته به آن است که ماهیت تحولات اجتماعی‏ را چه بدانیم ؟ آیا آنگاه که جامعه‏ای متحول می‏شود و دوره‏ای را پشت سر می‏گذارد و دوره جدیدی را آغاز می‏کند ، آنچنانکه‏ مثلا آب پس از یک دوره بالا رفتن درجه حرارت ، تبدیل به بخار می‏شود و از آن پس قوانین گازها بر آن حاکم است نه قوانین مایعات ؟ یا تحولات و تکاملهای اجتماعی از این قبیل نیست قوانین اصلی تکاملی جامعه ، و مداری‏ که در آن تحول می‏یابد ثابت است جامعه تغییر منزل و مرحله می‏دهد نه‏ تغییر مدار و قانون تکامل ، آنچنانکه جاندران ازنظر زیستی متحول و متکامل‏ می‏شوند اما قوانین تکامل همواره ثابت است . و از نظری این مساله که یک ایدئولوژی از نظر زمانی و مکانی مطلق است‏ یا نسبی بسته به آن است که جهان بینی آن ایدئولوژی چه جهان بینی‏ئی باشد؟ علمی یا فلسفی و یا مذهبی ؟ ایدئولوژی علمی به حکم اینکه مبتنی بر یک‏ جهان بینی ناپایدار است نمی‏تواند پایدار باشد ، بر خلاف جهان‏بینی فلسفی‏ مبتنی بر اصول اولیه و بدیهیات اولیه ، یا جهان بینی مذهبی مبتنی بر وحی و نبوت . در اینجا همچنانکه مجال و فرصتی نیست که مساله فطرت را که " ام‏ المسائل " معارف اسلامی است مطرح کنیم ، مجال و فرصتی برای طرح و بررسی‏ تحولات جامعه نیست ، ولی در بخش پنجم این کتاب که درباره " جامعه و تاریخ " بحث می‏کنیم درباره تحولات جامعه و رابطه‏اش با فطرت بررسی‏ خواهیم کرد ه . آیا بر خود ایدئولوژی اصل ثبات حاکم است یا اصل تغییر ؟ در بالا سخن در این بود که آیا ایدئولوژی انسان در زمانهای مختلف یا مکانهای‏ مختلف ، مختلف است ؟ در آنجا مساله نسخ و تبدیل ایدئولوژی مطرح بود ، ولی اکنون مساله دیگری مطرح است و آن مساله تغییر و تحول یک ایدئولوژی‏ است مساله این است که آیا ایدئولوژی ، خواه از نظر محتوا عام باشد یا خاص ، مطلق باشد یا نسبی ، خود از نظر اینکه یک پدیده است و پدیده‏ها متغیر و متحول و متکاملند ، دائما در تحول و تطور است ؟آیا واقعیت یک‏ ایدئولوژی در روز تولد با واقعیت آن در دوران رشد و بالندگی متفاوت‏ است ، یعنی لزوما باید دائما در حال  اصلاح و مورد تجدید نظر واقع شدن از طرف رهبران و ایدئولوگها باشد ؟ یا آنکه ممکن است یک ایدئولوژی آنچنان‏ تنظیم شده باشد و آنچنان روی خطوط اصلی حرکت انسان و اجتماع تکیه کرده‏ باشد که نیازی به هیچگونه تجدید نظر و حک و اصلاح از طرف رهبران نداشته‏ باشد ، نقش رهبران و ایدئولوگها تنها " اجتهاد " در محتوا باشد و تکاملهای ایدئولوژیکی در ناحیه اجتهادها باشد نه در متن ایدئولوژی‏ ؟ پاسخ این پرسش نیز از پاسخ به پرسشهای گذشته روشن می‏شود .

اسلام مکتب جامع و همه جانبه

اسلام که بر چنین جهان بینی بنیاد شده است مکتبی است جامع و واقع گرا در اسلام که به همه جوانب نیازهای انسانی ، اعم از دنیائی یا آخرتی ، جسمی‏ یا روحی ، عقلی و فکری یا احساسی و عاطفی ، فردی یا اجتماعی توجه شده‏ است .
مجموعه تعلیمات اسلامی از یک لحاظ سه بخش را تشکیل می‏دهد : الف . اصول عقاید ، یعنی چیزهائی که وظیفه هر فرد کوشش درباره تحصیل‏ عقیده درباره آنهاست کاری که در این زمینه بر عهده انسان است از نوع‏ کار تحقیقی و علمی است. . ب . اخلاقیات ، یعنی خصلتهائی که وظیفه یک فرد مسلمان است که‏ خویشتن را به آن خصلتها و خوبیها بیاراید و از اضداد آنها خویشتن را دور نگه دارد. کاری که در این زمینه بر عهده انسان است از نوع‏ مراقبت نفس و خودسازی است . ج . احکام ، یعنی دستورهائی که مربوط است به فعالیتهای خارجی و عینی‏ انسان ، اعم از فعالیتهای معاشی و معادی ، دنیوی و اخروی ، فردی و اجتماعی . اصول عقاید اسلامی بر حسب مذهب شیعه پنج اصل است : توحید ، عدل ، نبوت ، امامت ، معاد . اسلام درباره اصول عقاید که وظیفه هر فرد  تحصیل عقیده صحیح درباره‏ آنهاست تقلید و تعبد را کافی نمی‏داند ، بلکه لازم می‏داند که هر فردی‏ مستقلا و آزادانه صحت آن عقاید را به دست آورد .از نظر اسلام عبادت منحصر نیست به عبادات بدنی مانند نماز و روزه یا عبادات مالی مانند خمس و زکات ، نوعی دیگر از عبادات هم هست و آن عبادت فکری است تفکر یا عبادت فکری اگر در مسیر  بیداری انسان قرار گیرد از سالها عبادت‏ بدنی برتر و بالاتر است .

لغزشگاههای اندیشه از نظر قرآن

 قرآن مجید که دعوت به تفکر و نتیجه گیری فکری می‏کند و تفکر را عبادت‏ می‏شمارد و اصول عقاید را جز با تفکر منطقی  صحیح نمی‏داند ، به یک مطلب‏ اساسی توجه کرده است و آن اینکه لغزشهای فکری بشر از کجا سرچشمه می‏گیرد و ریشه اصلی خطاها و گمراهیها در کجاست ؟ اگر انسان بخواهد درست‏ بیندیشد که دچار خطا و انحراف نگردد چه باید بکند ؟.در قرآن مجید یک سلسله امور به عنوان علل خطاها و گمراهیها یاد شده است که ذیلا ذکر می‏کنیم:

تکیه بر ظن و گمان بجای علم و یقین

 قرآن می‏گوید : اکثر مردم چنین‏اند که اگر بخواهی پیرو آنها باشی تو را از راه حق گمراه‏ می‏کنند ، برای اینکه تکیه شان بر ظن و گمان است ، تنها با حدس و تخمین کار می‏کنند .امروز از نظر فلسفی مسلم شده است که یکی ازعوامل عمده خطاها و اشتباهات همین بوده .

میلها و هواهای نفسانی انسان

 اگر بخواهد صحیح قضاوت کند باید در مورد مطلبی که می‏اندیشد کاملا بی طرفی خود را حفظ کند ، یعنی کوشش کند که حقیقت خواه باشد ودرست مانند یک قاضی که روی پرونده‏ای‏ مطالعه می‏کند ، باید نسبت به طرفین دعوا بی طرف باشد . انسان در تفکرات خود اگر بی طرفی خود را نسبت به نفی یا اثبات مطلبی‏ حفظ نکند و میل نفسانیش به یک طرف باشد ، خواه‏ناخواه و بدون آنکه‏ خودش متوجه شود عقربه فکرش به جانب میل و خواهش نفسانیش متمایل‏ می‏شود این است که قرآن هوای نفس را نیز مانند تکیه بر ظن و گمان یکی از عوامل لغزش می‏شمارد . در سوره النجم می‏فرماید) : ان یتبعون الا الظن و ما تهوی الانفس ). پیروی نمی‏کنند مگر از گمان و از آنچه نفسها خواهش می‏کنند .

شتابزدگی

 هر قضاوت و اظهار نظری مقداری معین مدارک لازم دارد و تا مدارک به‏ قدر کافی در یک مساله جمع نشود هرگونه اظهار نظرموجب لغزش اندیشه است .قرآن کریم مکرر به اندک بودن سرمایه‏ علمی بشر و کافی نبودنش برای برخی قضاوتهای بزرگ اشاره می‏کند . مثلا می‏فرماید :  و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا ) . آن مقدار علم و اطلاعی که به شما رسیده اندک است و برای قضاوت کافی‏ نیست) امام صادق علیه السلام فرمود : خداوند در قرآن بندگان خویش را با دو آیه اختصاص داد: یکی اینکه تا به چیزی علم پیدا نکرده‏اند تصدیق نکنند ( شتابزدگی در تصدیق ) و دیگر اینکه تا به چیزی علم‏ پیدا نکرده‏اند ، تا به مرحله علم و یقین نرسیده‏اند رد و نفی نکنند) شتابزدگی در انکار .( خداوند در یک آیه فرمود) :  الم یؤخذ علیهم میثاق الکتاب ان لا . یقولوا علی الله الا الحق ) آیا از آنها در کتاب ( کتاب فطرت یا کتابهای آسمانی ) پیمان گرفته‏ نشده که جز آنچه حق است به خداوند نسبت ندهند.

سنت گرائی و گذشته نگری

 انسان به حکم طبع اولی خود هنگامی که می‏بیند یک فکر و عقیده خاص مورد قبول نسلهای گذشته بوده است، خودبخود آن را می‏پذیرد. قرآن یادآوری می‏کند که پذیرفته‏ها و باورهای گذشتگان را مادام که با معیار عقل نسنجیده‏اید نپذیرید ، در مقابل باورهای گذشتگان‏ استقلال فکری داشته باشید . در سوره بقره آیه 170 می‏گوید :  (و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه‏ آبائنا ا و لو کان آباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون). اگر به آنها گفته شود که از آنچه خدا به وسیله وحی فرود آورده پیروی‏ کنید ، می‏گویند : خیر ، ما همان روشها و سنتها را پیروی می‏کنیم که پدران‏ گذشته خود را بر آن یافته‏ایم آیا اگر پدرانشان هیچ چیزی را فهم نمی‏کرده‏اند و راهی را نمی‏یافته‏اند باز هم از آنها پیروی می‏کنند ؟

شخصیت گرائی

 یکی دیگر از موجبات لغزش اندیشه ، گرایش به شخصیتها است. شخصیتهای‏ بزرگ تاریخی یا معاصر از نظر عظمتی که در نفوس دارندو برروی فکر و اندیشه و تصمیم و اراده دیگران اثر می‏گذارند و در حقیقت هم‏ فکر و هم اراده دیگران را تسخیر می‏کنند . دیگران آنچنان می‏اندیشند که‏ آنها می‏اندیشند و آنچنان تصمیم می‏گیرند که آنها می‏گیرند ، دیگران در مقابل آنها استقلال فکر و اراده خود را از دست می‏دهند . قرآن کریم ما را دعوت به استقلال فکری می‏کند و پیرویهای کورکورانه از اکابر و شخصیتها را موجب شقاوت ابدی می‏ داند.

  

منابع تفکر در اسلام

قرآن که دعوت به تفکر و اندیشه می‏نماید علاوه بر اینکه راههای لغزش‏ا ندیشه را ارائه داده است ، منابع تفکر را نیز ارائه داده است ، یعنی‏ موضوعاتی که شایسته است انسان در آن موضوعات فکر خویش را به کار اندازد و از آنها به عنوان منابع علم و اطلاع خویش بهره‏گیری نماید نیز ارائه داده است . در اسلام به طور کلی با صرف انرژی فکری در مسائلی که نتیجه‏ای جز خسته‏ کردن فکر ندارد مخالفت شده‏ است . پیغمبر اکرم علمی را که بودن آن سودی نبخشد و نداشتن آن زیانی‏ نرساند بیهوده خواند اما علومی که سودمند می‏باشن را مورد تایید و تشویق اسلام می داند. قرآن کریم سه موضوع برای تفکر مفید و سودمند ارائه می‏دهد :  

1.طبیعت

 در سراسر قرآن آیات زیادی است که طبیعت ، یعنی زمین ، آسمان ، ستارگان ، خورشید ، ماه ، حرکت کشتیها در دریاها ، گیاهان ، حیوانات و بالاخره هر امر محسوسی را که بشر در اطراف‏ خود می‏بیند به عنوان موضوعاتی که درباره آن دقیقا باید اندیشید و تفکر و نتیجه گیری کرد یاد کرده است برای نمونه یک آیه ذکر می‏کنیم) :  قل انظروا ما ذا فی السموات و الارض )بگو به مردم : دقت و مطالعه کنید ببینید در آسمانها و زمین چه چیزهائی هست ؟

. 2 تاریخ

 در قرآن آیات بسیاری است که به مطالعه اقوام گذشته دعوت می‏کند و آن‏ را مانند یک منبع برای کسب علم معرفی می‏کند. از نظر قرآن تاریخ بشر و تحولات آن بر طبق یک سلسله سنن صورت می‏گیرد . موفقیتها و شکستها و خوشبختیها و بدبختیهای تاریخی حسابهایی دقیق و منظم دارد و با شناختن آن حسابها و قانونهامی‏توان تاریخ حاضر را تحت فرمان در آورد و به سود سعادت خود و مردم‏ حاضر از آن بهره‏گیری کرد. اینک یک آیه به عنوان نمونه :  (قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه‏ المکذبین). `پیش ازشما سنتها و قانونهائی عملا به وقوع پیوسته است پس در زمین و آثار تاریخی گذشتگان گردش و کاوش کنید و ببینید پایان کار کسانی که‏ حقایقی را که از طریق وحی به آنها عرضه داشتیم دروغ پنداشتند به کجا انجامید .

 3.ضمیر انسان

 قرآن ضمیر انسانی را به عنوان یک منبع معرفت ویژه نام می‏برد .از نظر قرآن ، سراسر خلقت آیات الهی و علائم و نشانه‏هایی برای کشف حقیقت است.‏ قرآن از جهان خارج انسان به " آفاق " و از جهان درون انسان به " انفس‏ " تعبیر می‏کند و از این راه اهمیت ویژه ضمیر انسانی را گوشزد می‏نماید اصطلاح " آفاق و انفس " در ادبیات اسلامی از همین جا پدید آمده‏ است .  کانت فیلسوف آلمانی جمله‏ای دارد که شهرت جهانی دارد و همان‏ جمله بر لوح قبرش حک شده است می‏گوید : دو چیز است که اعجاب انسان را سخت بر می‏انگیزد : یکی آسمان‏ پرستاره‏ای که بالای سرما قرار گرفته است و دیگر وجدان و ضمیری که در درون‏ ما قرار دارد



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٦ | ٤:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ابوبکرعبداله نژاد | نظرات ()